16 May по старому стилю / 29 May New Style

زندگی پدر بزرگوار ما فئودور مقدس، شاگرد پاخومیف

فئودور در سن دوازدهم سالگی هر روز به مدرسه می رفت، به خواست پدرش. او بیشتر از همه کودکان مادر مورد علاقه خود را برای عقل و تقوا خود بود. او در سال 316 میلادی به دنیا آمد و در سال 12 سالگی به مدرسه رفت.

یک روز در روز عید تجلی الهی، پدر و مادرش غذاهایی زیبا درست کردند، شراب های گوناگون گذاشتند، در تمام اتاق ها فرش هایی را گسترانده بودند. فئودور جوان، با دیدن فضای رسمی خانه و میز پرارزشی، از یک فکر بسیار گیج شد. او به خود گفت: "اگر این غذاها را بخورید، خدا به شما در زندگی آینده خیر نمی دهد".

پس از آن، پسران خود را به سوی یک جا جدا کردند، و به زانو درافتادند و با اشک به پروردگار خود دعا کردند. گفت: "من از این خوراک فاسد که به هلاکت می انجامد دوری می جویم، و از آنچه برای مؤمنان مقرّر کرده ای، تنها تو را می خواهم".

او این کلمات را با اشک به مدت طولانی تکرار کرد. در این زمان مادرش در سراسر خانه به دنبالش بود. آنها منتظر فئودور در میز بودند و هیچ کس شروع به خوردن غذا نکرده بود. وقتی او را پیدا کرد و اشک هایش را در چهره اش دید، مادر با عشق نازک به او گفت: "تو گریه کردی، پسرم! کجا بودی؟ ما به دنبال تو بودیم". فئودور پاسخ داد که هیچ اتفاقی برای او نیفتاده است. مادرش او را به شام می خواند و اضافه کرد که اگر او غذا نخورد، هیچ کس در کنار میز نشسته نخواهد بود.

فئودور به شدت از خوردن غذای عید خودداری کرد. او برای مدتی دیگر در خانه پدر و مادرش زندگی کرد، روزه می گرفت، دعا می کرد و گریه می کرد. از این اشک ها حتی چشم های فئودور جوان بیمار می شد. او در این زمان به مدرسه رفتن را ادامه داد. اما در پایان این سال می رسید. در نزدیکی روستایی که پدر و مادر فئودور در آن زندگی می کردند، یک صومعه وجود داشت. در اینجا هر برادر به طور جداگانه از دیگران در سلول خود زندگی می کرد. فئودور به اینجا آمد و در یک زندگی آشفته زندگی کرد.

در آن صومعه که فئودور مقدس در آن سکونت داشت، هر روز بعد از شام برای گفتگو با یکدیگر جمع می شدند و درباره آنچه از کتاب مقدس می دانستند یا می شنیدند، اگر می توانست به موعظه عمومی خدمت کند، صحبت می کردند. این مکالمات می توانست غذای فراوانی برای روح بدهد و از مکالمات بیهوده یا علاقه به افکار بد جلوگیری کند.

در یکی از این مکالمات، یک راهب که به تازگی به صومعه پاخومیان رفته بود، توضیحاتی را که از پاخومیان از کتاب مقدس شنیده بود، به یاد آورد. این راهب با هیجان درباره دستورات خوابگاه تاوننیسی، نحوه استقبال او در آنجا و بیشتر از همه در مورد خود پاخومیان صحبت می کرد. او به ویژه به طور معمول به فئودور جوان گوش می داد، که همیشه سکوت می کرد.

بعد از اين سخنراني مشتاقانه در مورد پاخوميا، فئودور مشتاق بود که ابا بزرگ را ببيند.

"خداوندا، آفریننده ی همه چیز! اگر مرا بشنوی و آنچه از تو می خواهم را به من عطا کنی؛ اگر به من این امکان را بدهی که بنده ی خود پاخومی را ببینم، پس من در تمام روزهای زندگی ام به تو خدمت خواهم کرد و تا روز مرگم از تو منحرف نخواهم شد. اراده ی تو به جای آید، اما مرا شایسته ی دیدن بنده ی تو قرار ده!" او تمام شب را در فکر دیدار با استاد بزرگ راهبان خواب ندیده بود.

او تا صبح بارها و بارها از خواب بیدار شد و با اشک از خداوند درخواست کرد که او را شایسته دیدن پاخومیا کند. سپس او به سلول برادر خود که در تاوننیسی بود رفت و از او خواست که مطمئناً در مورد زندگی پاخومیا و قوانین که به راهبان داده بود به او بیشتر بگوید. برادر به طور مفصل آنچه را که در مورد پاخومیا، زندگی و قوانینش می دانست به او معرفی کرد. از این زمان تا کنون، فئودور بیشتر از همیشه به خدا دعا می کرد که او را شایسته دیدن پاخومیا کند.

فئودور امیدوار بود که از طریق پاخمیا خدا و اراده مقدس او را بهتر بشناسد. در این زمان فئودور بیمار شد. پدر و مادرش غذا به او می آوردند. فئودور از آن خودداری می کرد. اما بیماری او تشدید شد. پدر و مادرش او را از صومعه به خانه بردند. او متوجه نشد، زیرا مدتی از بیماری بی هوش بود. هنگامی که به هوش آمد، از دیدن خود در خانه پدر و مادرش بسیار ناراحت شد. پدر و مادرش، او را به تصمیم محکمش قانع کردند، او را به صومعه برگرداندند.

فئودور در آن زمان به صومعه ای که فئودور در آن زندگی می کرد، ابا پیچوش (یا پکوسی) ، یک صومعه ای از صومعه ی فئودور آمد. او در طول اقامتش در این صومعه به خدمت صومعه ها واگذار شد.

فئودور با فئودور آشنا شد و از او خواست که به او کمک کند. اما فئودور از خشم پدر و مادرش نمی خواست. فئودور در تصمیم خود ثابت قدم بود.

هنگامی که آوا پیچوش با برخی از راهبان سوار قایق شدند تا به صومعه پاخومیان بروند، فئودور پیاده از پشت آنها می رود. هنوز هم قابل توجه نیست، او در ساحل نیل در فاصله ای نزدیک از قایق راه می رفت. در نهایت برخی از راهبان او را دیدند. آنها به او اشاره کردند و به یاد آوردند که او از آوا خواسته بود او را با خود به قایق ببرد. در نهایت به تاونسی رسیدند.

فئودور دیوارهای صومعه را دید و از خداوند برای تحقق آرزوی خود سپاسگزاری کرد و با شادی آن دیوارهای را بوسید. وقتی خود پاخومی را دید، با اشک های شادی پیرمرد بزرگ را استقبال کرد. پاخومی او را به خداوند اشاره کرد، که هر آرزوی قلب پرهیزگارش را برآورده می کند، زیرا او برای خداوند دنیا را ترک کرده است.

فئودور در تاوننیسی باقی ماند و آماده بود که تمام قوانین زندگی اختیاری را اجرا کند و به اراده رهبران خود اطاعت کند. او فقط چهارده ساله بود. پنجمین سال از روز تأسیس خوابگاه توسط پاخومیو بود. با توجه به داستان اسقف آمون، آمدن فئودور به تاوننیسی توسط خود پاخومیو با دقت پیش بینی شده بود.

فئودور پس از اقامت در تاونسیسی، در مورد خشنود کردن خدا حسادت زیادی نشان داد. او خوشحال بود که آموزه ها و مکالمه های خصوصی پاخومیا به او راه درست برای رسیدن به کمال زنانه را نشان می داد، و تمام زندگی در خوابگاه باعث کاهش حسادت او نمی شد.

یک روز در مکالمه ای با برادران، پاخومیا گفت: "اگر انسان دارای دانش واقعی بود، هرگز در برابر خدا و همسایه خود گناه نمی کرد". روح فئودور مشتعل شد. در عین حال، او بسیار غمگین بود، فکر می کرد که او نمی تواند به تحقق آرزوی خود برسد.

و از خدا درخواست کرد که حقایق را برای او آشکار کند، و با فروتنی و فروتنی گفت: "پروردگارم، تو را پناه می برم، و به من توفیق عطا کن تا آنچه را که تو را دوست می دارم انجام دهم".

فئودور حتی اغلب از اینکه از دانش واقعی دور است، گریه می کرد. پاخومی در عمق روح از این اشک های جوان خوشحال می شد، او را به دنبال دانش واقعی تشویق می کرد. در جلسات، او بارها به فئودور می گفت: "سعی کنید دانش واقعی را به دست آورید". یک شب او فئودور را صدا کرد، زمانی که ماه روشن بود. از این آسمان شگفت انگیز با چراغ های خود، ذهن نوجوان را به سوی خالق نامرئی همه چیز، ابا پاخومی به فئودور گفت:

و از خدا بترس تا روزى كه زنده اى و از او بترسى تا روزى كه زنده اى و از او بترسى تا روزى كه زنده اى و از او بترسى تا روزى كه زنده اى و از او بترسى تا روزى كه زنده اى.

برای فئودور، یک جوان بسیار حساس که با حسادت مقدس در مورد خشنودی خدا شعله ور بود، هر کلمه ای از پاخومیوس مقدس اهمیت زیادی داشت: در قلب او نه تنها احساسات و آرزوهای پرهیزکاری تقویت می شد، بلکه حکمت معنوی نیز رشد می کرد.

پاخومی با مکالمات خود، به ویژه ارتباط نزدیک با فئودور، عمدا یا ناخواسته، فئودور را برای خدمت به راهبان در آینده به عنوان رهبر زندگی معنوی آنها آماده می کرد.

یک روز فئودور با یک برادر با فرش روی شانه که از یک مراسم صومعه بازمی گشت، ملاقات کرد. فئودور از او پرسید که از کجا می آید. پاخمیس این سوال را شنید. فئودور را نزد خود خواند و به او گفت: "فئودور، نگاه کن، هر لحظه سرپرست قلب خود باش. از برادر نپرس که از کجا می آیی؟ این می تواند به عادت تبدیل شود. چرا لازم است چنین حرفی بزنی؟ چرا که این کلمه نه برای تسلی و نه برای نجات است. "

فئودور اغلب این توصیه استاد خود را به یاد می آورد و به آن اهمیت می داد: او می دانست که وفاداری در چیزهای کوچک به وفاداری در چیزهای بزرگ منجر می شود و از دستور نجات دهنده خواسته می شود.

پس به او گفت: "مرد مؤمن نباید درباره بیماری های بدنی اش به کسی بگوید، مگر در صورتی که از دیگران پنهان نباشد.

فئودور با عقیده ای عمیق این توصیه را پذیرفت و درد سرش را که مدت ها در آن رنج می برد، از مردم پنهان کرد. او باید بیست سال دیگر این درد را تحمل می کرد، اما هیچ کس دیگر از او شکایت نمی کرد. فئودور بیماری های دیگری را نیز داشت که بیشتر یا کمتر طولانی بود، مانند درد گوش، تب، بیماری چشم: او همه چیز را ساکت و با آرامش تحمل کرد.

و در حقیقت هیچ یک از راهبان خود را به اندازه فئودور که به دقت کار خود را از مردم پنهان می کرد، به قتل نمی رساند. او هر روز غذا می خورد تا اواخر شب، و گاهی دو روز روز چهارشنبه روزه می گرفت، و فقط تا آخر روز دوم غذا می خورد. گاهی غذا می خورد، اما دو روز چهارشنبه آب نمی خورد. او فقط در صورت بیماری از غذا پخته می خورد. از خوردن میوه های خوشمزه به طعم او به طور کلی خودداری می کرد.

اما اگر برادرانش از انار می خوردند، او نیز با راهبان آن ها را می خورد، حتی مقدار زیادی از آن را با خود می برد، اما بعد از آن بیش از دو عدد نمی خورد.

فئودور با تمام وجود به بزرگان بزرگ خود، محترم پاخمیا و همراهان خود، زنانی که همگی از نظر روح به او نزدیک بودند، وابسته بود و همگی او را دوست داشتند. اما این نوجوان به هیچ وجه علاقه ای به خویشاوندان بدنی نداشت: آنها تقریباً برای فئودور وجود نداشتند، آنها نمی توانستند او را از عشق به پاخمیا و راهبان منحرف کنند.

از آن روز که او به تاوننیسی آمد، ده سال گذشته بود. مادر او که مدت ها بود می خواست پسرش را ببیند، با نامه ای از اسقف منطقه ای اسنا به اینجا آمد. این مقدس از پاخمیا درخواست کرد که به این زن اجازه ملاقات با پسرش را بدهد. پس از خواندن نامه اسقف، پاخمیا به فئودور می گوید که او با مادرش به ملاقات برود، زیرا مادر بسیار مایل است و اسقف از او می خواهد. اما فئودور جرات نمی کند به این دستور گوش دهد و به پاخمیا می گوید:

من از تو یه سوال دارم، بهم بگو اگه من برم پیش مادرم، آیا من در برابر خدا گناه می کنم؟

پاخومیوس گفت که او نمی خواهد او را مجبور کند که دستور انجیل را برای رضایت کامل خدا از علاقه های خویشاوندی خود رد کند، اما او را به دیدار مادرش دعوت می کند زیرا او از اشک های مادرش می داند و می ترسد که خود فئودور از غم مادر غمگین شود.

پاخومیا اعتراف کرد که او نیز از اجرای دقیق دستورات الهی توسط شاگردانش بسیار خوشحال است و اظهار داشت که اسقف نیز از این کار خوشحال خواهد شد، زیرا این اسقف ها هستند که آنچه را که در انجیل وجود دارد به آنها می آموزند. برخی از برادران، به خاطر اینکه می خواستند به مادر فئودور کمترین تسلی بدهند، یک کار مشترک برای راهبان خارج از صومعه را به وجود آوردند. فئودور نیز به این کار رفت. مادر با اینکه از دور پسرش را در میان راهبان دیده بود، تسلی یافت.

یک روز، زمانی که فئودور در خارج از صومعه بود، برادرش پافنتیوس به صومعه آمد. او خواستار تبدیل شدن به راهب شد، اما با این شرط که او با فئودور باشد. هنگامی که فئودور به صومعه بازگشت، سخنان برادرش را به او رساندند. اما به نظر می رسید که راهب حسود، اینکه برادرش می خواهد راهب باشد، به نظر می رسد فقط برای او است. بنابراین او نمی خواست برادرش را ببیند.

اما پاخمیوس او را متقاعد کرد که برادرش را از دیدار خود منع نکند. پس از سلام کردن با یکدیگر، تئودور به برادرش گفت: "اگر برای من آمده ای، به جایی که آمده ای برگرد. اگر برای خدا آمده ای، چرا قبل از اینکه من به تو بیایم، به راهب شدن موافقت نکردی؟" با این حرف، تئودور بلافاصله برادرش را ترک کرد. اما پافنتیوس در پی او رفت و او را به گریه درآورد و به او گفت:

فئودور به او گفت: "اگر تو به خاطر من آمده ای که حالا راهب شوی، می توانی زندگی راهب را ترک کنی، اگر من آن را ترک کنم. اما اگر از ترس خدا این کار را می کنی، چه این زندگی را تحمل کنم یا نه، تو همیشه در راهب خواهی ماند.

فئودور برادرش را به صومعه برد. و به زودی، از صومعه فئودور پرسید، و پافنتیوس وارد شد و آنجا نشست. و برادر را در صومعه خود دید، فئودور بسیار ناراحت شد و به او گفت: "این جا بمان، اما من نمی خواهم دیگر در اینجا زندگی کنم، نه اینکه ما مانند مردم دیگر در رابطه با یکدیگر باشیم. اجازه دهید من در نزدیکی شما مانند همه برادران زندگی کنم، زیرا در این صومعه تفاوتی وجود ندارد، ما همه خدایان و فرزندان پدر ما هستیم. "

پس از این که فئودور گفت که او را به خانه بفرستد، فئودور به او گفت که او را به خانه بفرستد.

"چرا با او خشن صحبت کردی؟ آیا نمی دانی که این گیاه جوان است؟ آیا فکر نمی کنی هر کسی که به راهب شدن می آید، از روح القدس می ترسد؟ زیرا برخی از مردم برای نجات جان خود می آیند، و برخی دیگر با انگیزه های دیگر می آیند. "

پاخومی به فئودور اشاره کرد که راهبان باید به این افراد با صبری کامل رفتار کنند و انتظار داشته باشند که آنها هم سرانجام راه خدا را بشناسند و خردمندانه خود را رها کنند. در نهایت پاخومی از فئودور خواست تا برادر خود را در زندگی راهبانه راهنمایی کند تا او به درستی وظایف راهبان را درک کند.

فئودور تحت هدایت مستقیم مقدس پاخمیا بود و به شدت از او پیروی می کرد و به زودی به یک نمونه برای تمام راهبان تبدیل شد. فئودور حتی بسیاری از راهبان را برای راهنمایی و تسلی به او فرستاد. با سخنان عاقلانه و پر از عشق، فئودور موفق به تسلی و آرامش بسیاری از آنها شد. او حتی آماده بود تا برادری را ترک کند.

اما فئودور مقدس راهی یافت تا او را آرام کند. فئودور گفت: "تنها تو نیستی که تحمل می کنی، من هم بخاطر او غمگین هستم، زیرا او بارها مرا سرزنش کرده است. ما باید با هم بمانیم تا ببینیم که آیا او از سرزنش ما دست می کشد یا نه، و در غیر این صورت ما به جای دیگری می رویم". این کلمات روح اخنوک را آرام کرد. در همین حال فئودور همه چیز را به پنهانی از دیگران به پاخمیا گفت. پس از یک ماه، فئودور برادرش را به پاخمیا دعوت کرد.

البته پاخومی با مهربانی و مهربانی پدرانه ای به این دو راهب رسید. هر دو آرام شدند: یک راهب که قبلاً از پاخومی ناراحت بود خوشحال بود که آوا نسبت به او رفتار خود را تغییر داده است، و فئودور از آرامش او خوشحال شد و از خدا تشکر کرد که او را به عنوان ابزار نجات برای راهب غمگین فرستاده است.

این یک مورد دیگر است که نشان دهنده عشق پیش بینی شده به برادران است، که هم پاخمیا و هم فئودور را متمایز می کند. یک راهب جوان خواست حتماً به دیدار پدر و مادرش برود. پاخمیا از این که دیگر به صومعه برنمی گردد بسیار ترسید. بنابراین آوا عاقل او را تنها نمی گذارد، بلکه فئودور را به او به همراهی می دهد. - با او در همه چیز موافقت کنید تا با شما به اینجا بازگردد - پاخمیا به فئودور گفت.

پدر و مادر راهب جوان، پسر و همراهش را با عشق پذیرفتند. در یک اتاق خاص، غذای مجاز را به آنها دادند. راهب جوان از فئودور خواست که غذا بخورد. او در ابتدا امتناع کرد. اما برادر گفت که اگر فئودور با او غذا نخورد، دیگر به صومعه برنمی گردد. فئودور دستور پاخمیا را به یاد آورد، دستش را به غذا دراز کرد و کمی خورد.

اما در این صورت فئودور آخرین فرمان پاخومیو را به خوبی به یاد آورد. آبا یک بار به او گفت که او در طول زندگی راهبانه اش به هیچ یک از مردم عادی اجازه نمی دهد که او چگونه غذا می خورد را ببیند.

فئودور در دلش توبه کرد و از خدا درخواست کرد که گناهش را ببخشد تا راهب جوان را از زندگی در دنیا منع کند. فئودور به خودش سخت بود. فئودور مقدس به خودش سخت بود، به نظرش اعتماد نداشت. این ویژگی های او بود. این مورد است که سخت گیری او نسبت به خود را به ویژه نشان داد. یک برادر بسیاری از پوری ها را خورد.

فئودور به فکر این بود که برای یک راهب جوان، خوردن زیاد پوری مفید نیست، زیرا بدن را تقویت می کند، او را به آرامی سرزنش کرد. سپس فئودور به این فکر کرد که آیا او کار خوبی انجام داده است؛ شاید راهب خود را اصلاح کند. اما سخنان فئودور بر راهب جوان تأثیر زیادی گذاشت: او تا زمان مرگش، در طول بیست و نه سال، از پوری استفاده نکرد.

فئودور از این رو تا زمان مرگش از خوردن پوریو خودداری کرد تا در برابر خداوند در نقض این قانون که بر دیگری تحمیل کرده بود، مقصر نباشد.

فئودور مقدس، بهترین شاگردان بزرگ بزرگ، می توانست بهترین دستیار در خدمت به نجات اخوان باشد. زندگی فئودور مقدس نشان می دهد که او وحی از بالا را داشت که او را در تصمیم به کمک فئودور بزرگ کمک کرد.

فئودور مقدس نه تنها با زندگی فضیلت آمیز، بلکه با هدیه ویژه ای از کلام و دانش در کتاب مقدس نیز متمایز بود. یک بار پاخومیوس مقدس به او دستور داد که در روز یکشنبه به برادران خود درس بدهد. فئودور بدون هیچ غرور در جای پاخومیوس قرار می گیرد و درس می دهد و قانون خود را برای خود قانون می داند. خود پاخومیوس با توجه عمیق به سخنرانی جانشین شاگردان خود گوش می دهد و در صف تمام راهبان جای خود را می گیرد.

پس از آن، برخی از راهبان، از اینکه فئودور به جای پاخمیا به آنها تعلیم می دهد، ناراضی شدند و به شدت حسود شدند و از مجلس خارج شدند. پس پاخمیا راهبان را که از تعلیم خود منحرف شده بودند، فرا خواند و آنها را سرزنش کرد که به سبب غرورشان به تعلیم فئودور گوش ندادند، در حالی که او در مقابل آنها دستور داده بود، و او نیز با توجه و توجه به سخنرانی شاگردانش گوش می داد.

پاخومیوس به آنها اطمینان داد که اگر توبه صادقانه ای نکنند، از طرف خدا هیچ رحمتی نخواهند یافت. البته بسیاری از آنها از سخنان سخت پیرمرد آگاه شدند، بسیاری از آنها توصیه او را برای بیرون راندن حسد و غرور از قلب خود پذیرفتند. با این حال، برخی از راهبه ها بعد از تنبیه پیرمرد حتی بیشتر از فئودور متنفر شدند، به طوری که حتی نمی توانستند به او نگاه کنند.

فئودور خود نه تنها هیچ دشمنی ای با آنها نداشت بلکه همیشه با آنها با توجه و عشق خاص رفتار می کرد. به زودی، پاخومیوس مقدس فئودور را به عنوان سازنده در تاوننیسی منصوب کرد. خود پیرمرد بزرگ در یک صومعه دیگر در پاوو سکونت یافت. او امیدوار بود که فئودور در روح او حکومت کند و از مکالمات عاقلانه و نمونه آموزشی او برای راهبان سودمند باشد.

فئودور در این زمان به چه ارتفاع معنوی دست یافته بود، از شهادت آوا تجربه دار و پرشور کورنیلیو، یکی از اولین شاگردان پاخومیوف می توان دید. کورنیلیو که به پاخومیو به عنوان یک فرشته در بدن نگاه می کرد، در فئودور بهترین شاگردان پاخومیو را می دید و می گفت که او می خواهد در زندگی آینده پس از فئودور باشد.

بعد از اینکه فئودور در تاوینسی رئیس شد، اغلب به پیووو می رفت تا از آبا پاخومیوس برای خود توصیه کند و یا تعلیمات عمومی او را بشنود. پس از بازگشت به راهبان خود، او آنچه را از پاخومیوس شنیده بود به آنها می گفت. آبا پاخومیوس عادت داشت که در پایان درس، راهبان را مجبور به تکرار آنچه گفته بود کند. و فئودور این عادت را به دست آورد.

در مقابل، او کار موعظه را برای خود ضروری می دانست و از یادگیری و به دیگران گفتن کلام خدا لذت می برد.

پاخومیوس نیز گاهی اوقات به تاوننیسی می رفت و در آنجا با همه یا با کسی به طور جداگانه در مورد نجات روح صحبت می کرد. حکمت او، فضایل او، به ویژه فروتنی او در برابر همه، حتی در برابر جوانترین اعضای برادری، همه آنها منبع موعظه برای همه بودند. اما فئودور به ویژه این بازدیدها را ارزشمند می دانست و در دل خود درس هایی از زندگی و یا از سخنان پیرمرد بزرگ می گرفت.

پاخومی به دقت تمام اقدامات فئودور را دنبال می کرد تا به موقع به او توصیه های خوبی بدهد. هنگامی که فئودور به سختی بر رعایت تمام قوانین تعیین شده توسط پاخومی نگاه نمی کرد، پاخومی به او نشان می داد که لازم است از راهبان اطاعت کامل، اطاعت حتی در کارهای کوچک، خواسته شود، زیرا نقض کوچکترین قانون نظم زندگی صومعه را مختل می کند و منجر به رشد روح نافرمانی در راهبان می شود.

هنگامی که دو راهبه در حال صحبت کردن در هنگام کار در نان فروشی بودند و فئودور به این موضوع توجه نکرد، پاخومی به شدت و اصرار به او گفت که باید قوانین رفتار خارجی را رعایت کند.

هنگامی که فئودور به طور فزاینده ای پیشرفت کرد و در نهایت به درجه بالایی از پاکی قلب و حکمت معنوی رسید، مقتدی پاخومیا او را از تاوننیسی به خود در پاوو دعوت می کند و می خواهد که فئودور کار مدیریت تمام صومعه ها را با او به اشتراک بگذارد. تا او همان دستیاری باشد که یشوع برای موسی بود.

فئودور حق داشت در تمام صومعه ها در مورد پذیرش راهبان و اخراج کسانی که با رفتار خود در برادری وسوسه می کردند، حکم کند. پاخمیوس کتاب مقدس را توضیح داد و فئودور را در کنار خود نشاند. اکنون فئودور بیشتر از قبل به جای پاخمیوس موعظه می کند.

عشق که فیودور، به گفته یک زندگینامه نگار باستانی، نه تنها به هر راهب، بلکه به هر انسان داشت، به او این امکان را می داد که به نیازهای معنوی برادرانش نفوذ کند و با سخنان خردمندانه و گرم به آنها کمک کند.

از سوی دیگر، پاخومی برای او یک مشاور ماهر و تنبیه کننده سختگیرانه بود: او می خواست که فئودور در آن سطح پاکیزگی اخلاقی و حکمت معنوی که به سرعت به آن رسیده بود، متوقف نشود، بلکه او را بیشتر و بیشتر بهبود بخشد تا کاملاً از نظر روح پاک شود و دیگر این پاکیزگی را از دست ندهد.

فئودوراس بزرگوار اغلب به راهبان تعلیم می داد. در حالی که او اغلب به راهبان با سخنرانی هایی که در آن نقص های مشترک بسیاری یا نقص ها، اشتباهات افراد جداگانه را به صورت نامگذاری نمی کرد، خطاب می کرد. این اتفاق می افتاد که خود آنها در مقابل کل جماعت توبه می کردند و از برادران بخشش می خواستند.

پس از مرگ مقتدر پاخومیوس و جانشین او آوا پترونیوس که مدت کوتاهی پس از پاخومیوس زندگی می کرد، فئودور مقدس راهنمای عاقلانه ای در راه نجات برای تمام صومعه های تاونسیسیوس بود، بخشی از آنها را به آوا اورسیسیوس کمک می کرد، و بخشی از آنها را به جای او اداره می کرد، هر چند که به عنوان یک حاکم کامل با او متحد بود. و او با زندگی و کلمه به دیگران سود زیادی می رساند و از معجزات خود نیز مشهور شد.

به خاطر شجاعت و حکمت او، آتناسیوس بزرگ، اسقف اعظم اسکندریه به او احترام ویژه ای می گذاشت. او بیست سال پس از مرگ پاخومیوس، فوت کرد.

در جایگاه دیاکون، در جلسات شورای جهانی اول (در نیکیا، در سال ۳۲۵) که ارتداد آریایی را محکوم می کرد، به شدت شرکت کرد. انوک ها با آوا اورسیسیوم به رهبری او برای مدت طولانی غمگین او بودند.

در صحرا، و در بدن، یک فرشته و معجزه ساز به پدر فئودور خود ظاهر شد. با روزه، بیداری و دعا، هدیه های آسمانی را دریافت کنید، بیماران را شفا دهید، و روح های شما را به ایمان در حال حرکت کنید.

در خانه خدا مثل درخت فنيک شکوفا شده بود و ميوه ي نيکاي خداوند را به افراد شايسته، پدر بزرگوار، مي آورد.