25 July / 7 August New Style

زندگی دختر مقدس یوفراکسیا

یادبود 25 ژوئیه در زمان پادشاه فئودوسئوس بزرگ [فئودوسئوس بزرگ <unk> امپراتور 379-395 سال] در استانبول بود [بیزانس <unk> مستعمره مگار، که در سال 658 قبل از میلاد مسیح در طرف اروپا بوسبور تاسیس شد؛ خلیج زرین شاخ و موقعیت غالب در تنگه ای که دریای سیاه و مرمر را به هم متصل می کند، اهمیت تجاری و صنعتی آن را تضمین می کرد.

امپراتور کنستانتین بزرگ، با ارزیابی مزایای وضعیت بیزانس، پایتخت امپراتوری روم را به اینجا منتقل کرد (در سال 330) ، به این ترتیب بیزانس اهمیت تاریخی جهانی را به دست آورد؛ او ارتباط خود را با گذشته قطع کرد و به نام کنستانتینپول، رم جدید نامگذاری شد.] یک مقام عالی اینتیگون، خویشاوند پادشاه، یک فرد عاقل در کلمات و اعمال، عاقل در شوراها؛ او همیشه در امور دولتی راهنمایی های خوب و مفید می کرد، علاوه بر این او

او مهربان و دلسوز بود و به فقرا کمک می کرد و به همه کمک می کرد.

آنتیگون نه تنها به عنوان یک خویشاوند، بلکه به عنوان یک مسیح دوست و مشاور خوب دوست داشت. آنتیگون همچنین بسیار ثروتمند بود، به طوری که پس از پادشاه هیچ کس ثروتمندتر از او نبود. او یک دختر زیبا را به نام Eupraxius از خاندان پادشاه به همسر خود گرفت. او یک دختر پرهیزگار و خدا ترس بود، عاشق رفتن به کلیساهای مقدس بود، با اشک به خدا دعا می کرد و معبد های خدا را برای تزئین مکان های مقدس خداوند به سخاوت اهدا می کرد.

آنتیگون و اوپراکسیا، این زوج بزرگوار و خداپسند، که با هم پیوسته بودند، یک دختر داشتند و نام مادرش را اوپراکسیا گذاشتند. یک روز بعد از تولد او، آنتیگون به همسرش اوپراکسیا گفت:

"ای زن، تو می دانی که این زندگی کوتاه است و ثروت این دنیای بیهوده بی فایده است. زندگی انسان به سختی تا هشتاد سال ادامه می یابد، اما ثروت ذخیره شده در آسمان برای کسانی که از خدا می ترسند، برای همیشه باقی می ماند. اما ما که گرفتار نگرانی های دنیوی و ثروت های فانی هستیم، روزهای خود را در بیهوده می گذرانیم، و هیچ فایده ای برای روح خود به دست نمی آوریم. "

آنتيگون جواب داد: "ما از خدا يک دختر به دنيا آورديم، و فقط يک دختر براي ما کافي است، ما بايد از ازدواج بدني پايان بديم، و بدون آن زندگي مي کنيم".

"خداوند خدا سپاسگزار است که تو را از ترس او آگاه کرد و تو را به دانش واقعی آموزش داد. من نمی پوشم، سرور من، من بارها از خدا درخواست کردم که قلب خود را روشن کند و این فکر خوب را به ذهن شما بدهد، اما هرگز جرأت نکردم که خواسته خود را به شما بگویم. از آنجا که شما این موضوع را گفتید، اجازه دهید من هم چیزی بگویم. "

<unk> تو می دانی، آقا من، <unk> او ادامه داد، <unk> آنچه که رسول می گوید: "زمان دیگر کوتاه شده است. از این به بعد کسانی که زنان دارند، مانند کسانی باشند که ندارند، و کسانی که گریه می کنند، مانند کسانی باشند که گریه نمی کنند، و کسانی که شادی می کنند، مانند کسانی باشند که شادی نمی کنند، و کسانی که خرید می کنند، مانند کسانی باشند که چیزی ندارند، و کسانی که از دنیا استفاده می کنند، مانند کسانی باشند که از آن استفاده نمی کنند.

پس ما در اين زندگاني کوتاه مدت، با همديگه با همديگه زندگي ميکنيم. و با اين همه دارايي ها و لباسها، چه سودي براي ما خواهد داشت؟

آنتیگون این سخنان همسرش را شنید و خدا را ستایش کرد و شروع به بخشیدن اموال خود به فقرا کرد، اما او با همسرش مانند برادر و خواهر زندگی می کرد، بدون رابطه جسمی، در عشق روحانی متقابل، با همدیگر و با یک نظر، خدا را راضی می کرد.

آنتیگون در زندگی خود این قوانین شایسته را وضع کرد و تنها یک سال بدون رابطه با همسر خود به خداوند تسلیم شد. و پادشاه و ملکه او را به عنوان یک خویشاوند و یک مرد درستکار و پرهیزکار غمگین کردند. آنها همچنین برای بیوه یوفراکسی که هنوز بسیار جوان بود، غمگین شدند: او فقط دو سال و سه ماه در روابط زناشویی با شوهرش زندگی کرد و یک سال بدون آنها زندگی کرد. پس از خاکسپاری آنتیگون، پادشاه و ملکه به شدت از یوفراکسی تسکین گرفتند.

و او دخترش را در آغوش خود برد و او را در آغوش خود گذاشت، و او را در پای آنها افتاد، و با گریه و گریه گفت: "من این یتیم را به دست خدا و دست شما می دهم. او را به خاطر خویشاوند خود، آنتیگون، قبول کنید و به جای پدر و مادرش باشید. " بسیاری از کسانی که در آنجا بودند، گریه کردند، و پادشاه و ملکه نیز گریه کردند.

چهار سال بعد از آن، هنگامی که نوجوانی یووپراکسیا پنج ساله بود، پادشاه با مشورت مادرش، کودک را با یکی از پسران سناتور، یک جوان شریف، نامزد کرد، که وعده داد تا نوجوانی بزرگ شود صبر کند؛ این را تایید کرد و پادشاه به یووپراکسیا دستور داد که از او گمانه و تعهد بگیرد.

بعد از مدتی، یک سناتور خواستار ازدواج با یوفراکسیا، بیوه آنتیگون شد و از ملکه از طریق برخی از زنان اشراف طلب کرد تا به طور مخفیانه از پادشاه، او را متقاعد کند که با او ازدواج کند. ملکه زنان درباری خود را به بیوه یوفراکسیا فرستاد و به او توصیه کرد که با سناتور ذکر شده ازدواج کند. وقتی این را شنید، یوفراکسیا گریه کرد و به زنان آمده به او گفت:

و وای بر شما در زندگی آخرت که به من که به خدا سوگند یاد کرده ام، چنین توصیه کردید، پس از من دور شوید، من از شما متنفرم.

گفت: كارى ناشايست كرده اى. آيا اين كارى است كه ملكه مسيحى را سزاوار است؟ آيا اين كسى است كه به خدا سوگند خورده اى كه پادشاهى تقوا پيشه مى كنى؟ آيا آنتيگون را كه خويشاوند و نيكوي ما و نيكوي ما است ياد مى كنى؟

ملکه از این سخنان خجالت کشید و مانند سنگ دو ساعت سکوت کرد. و در میان پادشاه و ملکه به خاطر او، دعوای زیادی وجود داشت. هنگامی که او این را شنید، او بسیار غمگین شد، غم و اندوه مرگبار بود، و چهره اش کمرنگ شد. او تصمیم گرفت که به طور مخفیانه از قلعه پادشاهی خارج شود و با اشک های تلخ به دخترش گفت: "پسرم، ما در مصر اموال زیادی داریم، ما به آنجا می رویم، اموال پدرت و مال من را ببینید، زیرا همه اینها مال شماست.

و او با دخترش و چند برده و بردگی از شهر مخفیانه فرار کرد، و هنگامی که به مصر رسید، از اموال خود مراقبت کرد.

و در آن شهر، یک صومعه ی دخترانه ای بود، که در آن سی راهب بودند، و هر کدام از آن ها شراب نمی نوشیدند، یا روغن نمی خوردند، یا انگور نمی خوردند، یا هیچ میوه ای نمی خوردند، و بعضی از آن ها که از کودکی به صومعه وارد شده بودند، هرگز آن ها را ندیده بودند.

آنها یک بار در روز، شام می خوردند، برخی از آنها یک روز و برخی از آنها دو روز، کمی غذا می خوردند. آنها هرگز استراحت نمی کردند و نه می شویند. از حمام چیزی نمی گفتند و نمی توانستند از برهنه بودن بدن بشنوند، و حتی کلمه حمام در آنها به عنوان سرزنش، شرم و استهزاء استفاده می شد. هر تخت یک سوراخ موی روی زمین بود، سه ذراع طول و یک ذراع عرض. در آن آنها کمی خوابیدند.

لباسشان موهائی بود که به زمین می رسید و پایشان را می پوشاند، و هر کدام به اندازه ای که می توانستند کار می کردند، و هیچ دارویی دریافت نمی کردند، اما با سپاس بیماری را تحمل می کردند، انگار که از خداوند برکت بزرگی دریافت کرده بودند، و تنها از او کمک می خواستند.

و هر کس از آنان که در خانه های خود به عبادت برخیزد، در آن خانه ها به سوی خدا می رود، و خدا به او پاسخ می دهد و معجزات و معجزات را بر او می فرستد.

وی در این باره می گوید: "من می خواهم به صومعه شما هدیه ای کوچک به مقدار بیست یا سی لیتر [لیتر <unk> اندازه وزن حدود یک پوند] طلا بیاورم تا شما برای من، دخترم و پدر مرده اش آنتیگون به خدا دعا کنید".

ایگومنیا <unk> او دیاکونیسس بود [دیاکونیسس ها در زمان رسولان وجود داشتند. رسول پولس در نامه ای به رومیان (16:1) از فیبا، "خدمتگر کلیسا کنخریا" سابق یاد می کند؛ در زمان پس از رسولان، دیاکونیس ها اغلب توسط شوراها (I Univers., pr19؛ IV Univers., prav. 15; VI Univers., prav. 14) و همچنین پدران و معلمان کلیسا و امپراتورها در قوانین خود ذکر می شوند (یوستینیان، nov. 3, 6 و 123).

در ابتدا بیشتر دختران نوجوانی انتخاب می شدند، و از بین بیوه ها فقط "مؤمنان و پرهیزگار، که قبلاً فقط یک بهشت را ازدواج کرده بودند" (پست. Апост., کتاب VI، 18) انتخاب می شدند؛ اما در زمان امپراتور یوستینیان اجازه داده می شد از هر دو انتخاب شود و در عین حال قبل از 40 سالگی، اگرچه خدمت واقعی به آنها بعد از رسیدن به این سن واگذار می شد. (IV جهان، فصل 15; یوستینیان نوول).

۱۲۳) ؛ تنها زنان با زندگی پرهیزکارانه بدون هیچ گونه امتحان، بلافاصله به عنوان دیاکونیس ها منصوب می شدند.

وظایف دیاکونیس ها عبارت بودند از: 1) آنها زنان را برای تعمید آماده می کردند، 2) به خادمان کلیسا در هنگام تعمید زنان کمک می کردند، 3) وظایف مختلف اسقف را در مورد زنان انجام می دادند، <unk> از بیماران و بیچارگان دیدن می کردند، 4) در معبد بین زنان و کودکان مراقبت می کردند.] ، و او را فئودولا می نامیدند <unk> به او پاسخ می داد:

"پروردگارم، اين بندگان تو نه طلا و نه مال نياز دارند، چون همه چيز دنيا را به خاطر لذت هاي ابدي فروخته اند، و ما هيچ چيز زمين را نمي خواهيم تا گنج هاي آسماني را از دست ندهيم.

اوپراکسیا این کار را کرد و از ابوجوان و تمام خواهران خواست که برای همسرش آنتیگون و دخترش دعا کنند. یک روز وقتی که اوپراکسیا به طور معمول به این صومعه آمد، ابوجوان، به عنوان الهام از روح خدا، به دختر کوچک اوپراکسیا گفت: <unk> بانوی من اوپراکسیا، آیا این صومعه و این خواهران را دوست دارید؟ <unk> بله، بانوی من، او پاسخ داد: <unk> من شما را دوست دارم.

"اگر ما را دوست داری" ابوجنی ادامه داد، "پس با ما به صورت زن باقی بمان". دختر پاسخ داد: "در واقع، اگر مادرم ناراحت نشود، از اینجا نمی روم". سپس ابوجنی از او پرسید: "در حقیقت به من بگو، چه کسی را بیشتر دوست داری: ما یا نامزدت؟" دختر پاسخ داد: "من او را نمی شناسم، اما شما را می شناسم و دوست دارم. پس به من بگو، شما هم چه کسی را بیشتر دوست دارید: من یا کسی که شما او را نامزد می نامید؟" ابوجنی پاسخ داد:

"ما تو و مسیح ما را دوست داریم". دختر اعتراف کرد: "و من شما و مسیح شما را دوست دارم". و مادرش، اوپراکسیا، نشسته بود و به سخنان عاقلانه دخترش گوش می داد، و اشک های فراوان از چشم هایش جاری بود. او به سخنان دختر کوچک گوش می داد و تعجب می کرد که چگونه او، که هنوز یک کودک بود، پاسخ هوشمندانه ای داد. در نهایت، مادر، که از دخترش دلسوز بود، به او گفت: "بیایید، دخترم، شب است.

اما دختر پاسخ داد: "من اینجا با خانم ابومنه می مانم". به این پاسخ ابومنه به او گفت: "با مادر خود به خانه برو، تو نمی توانی اینجا بمانی: فقط یک دختر که خود را به مسیح اختصاص داده است می تواند در اینجا زندگی کند". "و مسیح کجاست؟" دختر پرسید. ابومنه خوشحال شد و انگشتش را به تصویر مسیح نشان داد. دختر دوید، تصویر نجات دهنده را بوسید و به ابومنه خطاب شد و گفت:

"من هم به مسیح قول داده ام و با مادرم از اینجا نخواهم رفت، بلکه با شما خواهم ماند". "بچه، ابومنی اعتراض کرد، تو جایی برای خواب نداری، تو نمی توانی اینجا بمونی". "در جایی که تو می خوابی، من هم خواهم ماند". "شام نزدیک می شد، و مادر و ابومنی هر چه می توانستند دختر را از صومعه بیرون بکشند و به خانه بروند، اما نمی توانستند کاری انجام دهند، زیرا او اصلاً نمی خواست از آنجا برود. سرانجام ابومنی به او گفت:

پسرم، اگر می خواهی در اینجا زندگی کنی، باید درس خواندن و خواندن، زبور خواندن و روزه گرفتن را مانند سایر خواهران یاد بگیری. و من روزه خواهم گرفت، دختر موافق شد، و همه چیز را یاد خواهم گرفت، اما من را در اینجا بگذار. سپس ابومنی به مادر گفت: "خانم من، او را در اینجا بگذار. من می بینم که فضل خدا در او پر شده است، که کارهای صالح پدرش و زندگی پاکیزه او، و دعا و برکت پدر و مادر او را به زندگی ابدی می رساند. "

آن گاه او را به تصویر نجات دهنده برد، دست هایش را بالا برد و با اشک گفت: "ای خداوند عیسی مسیح، از این کودک مراقبت کن، او خود را به تو ارزانی داده است". سپس به دختر گفت: "ایوبراکسیا، دخترم، خدا که کوه ها را ثابت می کند، شما را در ترس خود ثابت کند.

پس از این سخن، او دختر را به دست کشیش داد، و خود گریه می کرد و به سینه اش می زد، و همه راهبه ها با او گریه می کردند. بنابراین او از صومعه بیرون رفت و دخترش را به خدا داد. صبح زود او دوباره به صومعه آمد. کشیش دختر اوپراکسیا را گرفت، او را به کلیسا برد و بعد از دعا، او را به یک تصویر فرشته ای در کنار مادرش پوشاند. مادر، وقتی او را در صف فرشته ای دید، دست هایش را به آسمان بالا برد و برای او دعا کرد:

<unk> پادشاه ابد که کار نیک او را آغاز کرده ای، تو او را به پایان برسان، <unk> اجازه بده اراده مقدس خود را انجام دهد، این یتیم که از دوران کودکی به تو متعهد شده است، رحمت خود را به تو عطا کند. سپس او از دخترش پرسید: <unk> فرزندم، آیا این لباس زنانه را دوست داری؟ <unk> بله، من آن را دوست دارم. دختر پاسخ داد، زیرا من از خانم وگومنیا و راهبه های دیگر شنیده ام که مسیح این لباس را به عنوان ضامن عقد ازدواج به کسانی که او را دوست دارند، می دهد. مادر گفت:

و با این کلمات او دخترش را بوسید و بعد از خداحافظی از راهب و تمام خواهرانش، از صومعه بیرون رفت. و به عادت خود به صومعه های دیگر در مصر، و بیابان ها و شهرها و خانه های فقرا رفت و از اموال خود به همه فقرا و نیازمندان کمک کرد.

او در همه جا به خوبی ها و صدقه های فراوانش معروف بود. این خبر حتی به پادشاه فئودسیوس بزرگ و مقام دارانش هم رسید. همه از رفتارش شگفت زده شدند و خدا را که او را تقویت کرده بود، ستایش کردند.

پس از گذشت چند سال، کشیش صومعه ی مذکور، بیوهٔ نیکوکار یوفراکسیا را به نزد خود دعوت کرد و به او گفت: "خانم، می خواهم یک خبر مهم به شما بگویم، اما نترسید.

"بگو، بانوي من، چه می خواهی؟" او گفت. "اگر می خواهی در مورد دخترت تصمیم بگیری، این کار را سریع انجام بده". من در خواب شوهرت آنتیگون را دیدم، در جلال بزرگ در مقابل خداوند مسیح ایستاده بود و از او درخواست می کرد که او به تو دستور دهد بدن خود را ترک کند و با او زندگی کند، از همان شکوهی که برای زندگی شایسته اش برخوردار بود، لذت ببرد.

و آن زن خداپرست نه تنها از این حرفا ناراحت نبود بلکه از شادی هم بسیار خوشحال بود و خواست از بدنش جدا شود و با مسیح همراه شود

"اوپراکسیوس، فرزند من، همان طور که مادر من به من اطلاع داده است، در مسیح من را صدا می کند، و زمان مرگ من نزدیک است.

مادرش به او گفت: "پسرم، تو پدر مسیحی داری، که با او نامزد کرده ای. تو تنها یتیم باقی نمانده ای. به جای مادرت، یک بانوی بزرگ خواهی داشت. فقط سعی کن که قولی را که به مسیح داده بود انجام دهی.

از خدا بترس، خواهران را با فروتنی اطاعت کن، هرگز در دل خود فکر نکن که تو از خاندان پادشاه هستی، و هرگز نگو: آنها باید برای من کار کنند، نه من برای آنها، بلکه فروتنی کن و خداوند تو را دوست خواهد داشت. در زمین فقیر باش و در آسمان ثروتمند خواهی بود. همه چیز در دست توست. اگر صومعه به پول احتیاج داشته باشد، هرچه نیاز داشته باشد بده، و برای من و پدرت دعا کن، تا رحمت خدا را به ما برساند و ما را از عذاب ابدی نجات دهد.

این وعده ای بود که او به دخترش داد و بعد از سه روز او به خدا تسلیم شد و در آن صومعه دفن شد. پادشاه که از مرگ او خبر گرفت، سناتور را که دختر او به پسرش نامزد کرده بود، فرا خواند و به او گفت که او از دنیا دست کشیده و به صومعه رفته است. او از پادشاه خواست که او را به سرعت برای او بفرستد تا فوراً به محل عروسی خود در تالارگاد بیاید و ازدواج آنها انجام شود.

پادشاه به سرعت این کار را انجام داد. اما اوپراکسیا، عروس مسیح، وقتی نامه را دریافت کرد و آن را خواند، خندید و نشست و به صورت خصوصی به او نوشت: "پدرم پادشاه، آیا تو به من فرمان می دهی که بنده ات مسیح را ترک کنم و با مردمی که امروز زنده است و فردا کرم خورده می شود، ارتباط برقرار کنم؟ مرا مجبور نکن که این کار را انجام دهم.

هیچ کس نباید مرا اذیت کند، زیرا من با مسیح ازدواج کرده ام.

اما من از شما می خواهم که به خاطر پدر و مادرم، تمام اموالشان را به کلیساها و صومعه های مقدس، فقرا، بیوه ها و یتیمان تقسیم کنید. سپس، برده ها و بردگان را آزاد کنید و به مدیران اموال پدر و مادرم دستور دهید که تمام بدهی های بدهکاران را ببخشن.

پس ای پادشاه و ملکه، شما هم برای بنده خود از خداوند درخواست کنید تا او مرا در برابر بنده خود مورد احترام قرار دهد.

و در روز بعد پادشاه همه بزرگان را و پدر آن جوان را که او را نامزد کرده بود، نزد خود آورد و فرمان داد که نامه را در حضور همه مردم بخوانند، و همه در حالی که گریه می کردند گفتند:

"ای پادشاه، این دختر از نسل توست، دختر زيبای پدر و مادر زيبای آنتیگون و اوپراکسی، فرزند مقدس از ریشه مقدس! و همه به عنوان یک مرد خدا را برای او ستایش کردند. پدر داماد هم جرأت نکرد چیزی را درباره اوپراکسی به پادشاه بگوید. پادشاه به طور مناسب تمام اموال او را که از پدر و مادرش باقی مانده بود، به کلیساها و فقرا توزیع کرد و به این ترتیب خواسته او را برآورده کرد. و بعد از مدتی زندگی کرد. پادشاه به خداوند بازگشت.

و اُوپراکسیا شروع کرد به تلاش بیشتر برای خشنود کردن خدا، و او بیش از توان خود روزه گرفت. او در آن زمان دوازده ساله بود که او سخت ترین شیوه زندگی را برای خود انتخاب کرد. او ابتدا یک بار در روز غذا می خورد، و بعد در شب، و سپس او به روز بعد و در نهایت تا روز سوم روزه گرفت.

او با تمام تلاش و خستگی و با فروتنی به خدمت خواهران مشغول بود و کار های سخت را انجام می داد: اتاق ناهار خوری و سلول های دیگر را فراهم می کرد، تخت های خواهران را مرتب می کرد، آب و چوب را به آشپزخانه می برد، غذا می پخت، ظروف را می شویید و در تمام خدمات صومعه ای، هیچ کس از او سخت تر نبود.

در آن صومعه عادت وجود داشت که اگر خواهری در خواب از شیطان وسوسه می شد، باید فوراً در این باره به کشیش اطلاع می داد؛ و آن خواهر با اشک به خدا دعا می کرد که شیطان را از آن خواهر دور کند، و به او دستور می داد که سنگ ها را زیر تخت موی خود قرار دهد و روی آن بخوابد، و خاکستر را روی تخت خود قرار دهد و ده روز بخوابد.

یک روز اوپراکسیا هم در خواب از وسوسه های وسوسه کننده رنج می برد، سپس سنگ هایی را زیر تخت موی خود جمع کرد و خاکستر بر روی آن ریخت.

"خداوندی که او را به صورت خود آفریده ای، او گفت، "و به او دستور داده ای که این مقام غیر از خدا را انتخاب کند، او را در ترس از تو تقویت کن و از وسوسه های شیطانی محافظت کن. " سپس او او را به خود فرا خواند و پرسید:" چرا به من نگفتی که از شیطان وسوسه شده ای، اما این را از من پنهان کردی؟ " و او در پای او افتاد و گفت:" او از من می پرسد، بانوی من، که شرم می کند به شما بگویم. "

دخترم، او به او گفت که این آغاز مبارزه با دشمن توست، قوی شو تا او را شکست دهی و تاج را به دست بگیری. بعد از مدتی، او دوباره تحت وسوسه شیطان قرار گرفت و به یک خواهر، جولیا، که او را خیلی دوست داشت و به او در شجاعت آموزش می داد، گفت. و جولیا به او گفت:

" بانوي من يوفراكسيا، اين را از اسقف مخفي مكن، اما به او بگو كه به طور مناسب براي تو دعا كند. گفته مى شود كه او در دوران جواني خود از وسوسه هاى شيطان رنج برده است. گفته مى شود كه يك شب پس از وسوسه هاي سخت از سلول بيرون آمده، در آسمان باز ايستاده، دست هاى خود را به آسمان بالا برده و چهل روز و شب بدون غذا، بدون آشاميدنى، بدون خواب، ايستاده و خدا را دعا كرده تا شيطان را پيروز شده است. "

و همه ما توسط وسوسه ها وسوسه می شویم، اما امیدواریم که با کمک مسیح بر وسوسه های ما غلبه کنیم. بنابراین، خواهر، از این تعجب نکن، شرمنده نباش، اما به سرعت در مورد اتفاقاتی که برای تو افتاده است، به ایوبنوس بگو، شرمنده نباش. " وقتی او این را شنید، اوپراکسیا از جولیا تشکر کرد و گفت:" خدا به تو کمک کند، خواهر، به خاطر اینکه مرا آموزش داد و روحم را تقویت کرد. من می روم و آنچه برای من اتفاق افتاده است را به خانم بزرگ می گویم.

"و نه تنها بگو،" جولیا اضافه کرد، "اما از او بخواهید که برای شما دعا کند و به شما شجاعت بیشتری بدهد".

دخترم، از این تعجب نکن، شیطان با هر سلاحی به ما حمله می کند، اما نترس، شجاع و ثابت قدم باش، تا او تو را مغلوب نکند. وسوسه های زیادی از او پیش روی توست. اما تو حرکت کن تا او را شکست دهی و تاج پیروزی را از مسیح، داماد تو دریافت کنی. هرچه می توانی روزه ات را انجام بده: برای قهرمانان افتخار می کنند. به من بگو، فرزندم، چگونه روزه می گیری؟ " من دو روز بعد غذا می خورم، "اوپراکسیا پاسخ داد.

"یک روز دیگر به روزه ات اضافه کن،" ابومنی گفت، "و روز چهارم بعد از غروب خورشید بخور". اوپراکسیا این دستور را با شادی پذیرفت. اوپراکسیا بیست ساله بود، او در حال رشد بود و زیبا بود، و بزرگواری نسل خود را نشان می داد. دوباره وسوسه شد، او در مورد آن به ابومنیا خبر داد، و ابومنیا به او گفت: "بچه، برو و این سنگ ها را به اینجا بیاور و آنها را در کنار کوره قرار بده".

و او به سرعت شروع به حمل این سنگ ها کرد، و در میان آنها سنگ هایی بزرگ بود که به سختی دو خواهر قوی می توانستند آنها را بردارند، اما او به تنهایی آنها را بالا می برد و بر شانه هایش می گذاشت و حمل می کرد، و او با قدرت بدن و اطاعت قوی تر بود، و به هیچ کس برای کمک درخواست نمی کرد، زیرا سنگ ها سنگین بودند، یا چون او گرسنه بود یا از قدرت خارج شده بود، اما او به شدت فرمان را اجرا می کرد.

و چون همه سنگها را برداشتند، چند روز بعد دوباره به او گفت: "نه، خوب نیست که این سنگها در کنار کوره بمانند، آنها را به جای خود برگردان". و او به هیچ وجه عصیان نکرد، بلکه دوباره به کار پرداخت و آنچه را که به او دستور داده شده بود به دقت انجام داد. خواهران از چنین اطاعت، صبوری و تلاش او تعجب کردند، و برخی از جوانان خندیدند، و برخی دیگر گفتند: "بزرگ خواهر اوپراکسیا، قوی شو، قوی شو".

اما او خوشحال بود و در طول کار می خواند. کارش سی روز طول کشید، زمانی که ابومنی به او دستور داد که این کار را ترک کند و او را برای اطاعت به نانوایی فرستاد.

او با شادی و شادی هر گونه دستور را انجام می داد، گاهی در نان فروشی آرد می بارید، خمیر می تراشید و نان می پخت، گاهی در آشپزخانه غذا می پخت و چوب می کشید، گاهی در سالن غذاخوری به خواهران خدمت می کرد، و در هیچ کاری هرگز تنبل، نافرمان، بی ملاحظه، شکایت کننده نبود، بلکه در هر کاری مهربان، مطیع، دقیق و صبور بود.

در حالی که او نماز ظهر و نماز صبح و نماز اول، سوم، ششم و نهم را ترک نمی کرد، و بعد از نماز عصر به روزه داران غذا می داد. شیطان دوباره سعی کرد او را با وسوسه شبانه آزار دهد.

او در رختخوابش دراز کشیده بود و در خواب شروع به فریاد زدن کرد و خواهرانش را فرا خواند تا از دست او خلاص شوند. خواهرانش از فریاد او بیدار شدند و به سوی او دویدند و او را بیدار کردند و از او پرسیدند که چرا فریاد می زند. او از وسوسه شیطان در خواب خود را تعریف کرد و همه برای او دعا کردند. چون وسوسه کننده دوباره او را نگران کرد، او به او گفت:

"ببین، فرزندم، اوپراکسیوس، شاید شیطان بر ذهنت تاثیر بگذارد، شاید کار تو از دست رفته باشد؛ کمی صبر کن، با او شجاعانه مبارزه کن، و او از تو فرار می کند. " و یولیا همچنین به اوپراکسیوس گفت: " خواهر، اگر ما در حال حاضر، در حالی که جوان و قوی هستیم، با دشمنمان مبارزه نمی کنیم و او را شکست نمی دهیم، چگونه در پیری او را شکست می دهیم؟ " اوپراکسیوس به او پاسخ داد:

"به خدا سوگند، خواهر من جولیا، اگر ابوجنی به من دستور دهد، من یک هفته غذا نمی خورم، تا زمانی که با کمک خدا، بر دشمنانی که مرا وسوسه می کنند غلبه کنم". "درسته، خواهر من،" جولیا گفت، "من نمی توانم اینقدر روزه بگیرم، و اگر می توانی، خوب می کنی؛ در کل صومعه هیچ کس نیست که بتواند یک هفته غذا نخورد، مگر مادر ابوجنی ما.

آن گاه، او به امام اعظم رفت و از من خواست که اجازه دهم برای خود روزه بگیرد تا یک هفته غذا نخورد. امام اعظم به او گفت: "هر کاری که می توانی انجام بده، دخترم؛ خدای آفریدگارت تو را قوی کند و شیطان را شکست بده. "

و او شروع به روزه گرفتن در طول یک هفته کرد، تنها در روزهای یکشنبه غذا می خورد و در عین حال در کارهای صومعه یا خدمات به خواهران نمی گذارد، به طوری که همه از این کار بزرگ او تعجب می کردند. "ما یک سال است که از او مراقبت می کنیم، "برخی از خواهران گفتند، "خب، آیا ما دیده ایم که او حتی زمانی که غذا می خورد، نشسته باشد؟ نه، و نمی توانیم ببینیم، "مگر اینکه در شب در رختخواب استراحت کند، "و حتی غذا را ایستاده می خورد.

و همه خواهران او را به خاطر کارش و تواضعش دوست داشتند، هر چند که او از خانواده سلطنتی بود، و برای او به خدا دعا می کردند تا او را قدرت و نجات دهد. در میان خواهران، یک خواهر به نام هیرمان بود که گفته می شد از یک برده ساده و فقیر آمده بود؛ او تنها از همه محبوب ترین او را دوست نداشت: شیطان در او حسادت را برانگیخت. یک روز هیرمان در آشپزخانه هیرمان را تنها در کار پیدا کرد و شروع به دعوا کرد:

"اوپراکسیا یک هفته روزه می گیرد و ما نمی توانیم؛ اگر ابوجمن به ما دستور دهد که روزه بگیریم، چه کار کنیم؟" اوپراکسیا به او پاسخ داد: "ببخشید، خواهر، بانوی بزرگ ما به هر کسی دستور داده است که به اندازه توانایی خود حرکت کند، و من این کار را به زور بر عهده نگرفتم".

ای دروغگو، تو در بسیاری از راه های مختلف هستی. چه کسی نمی داند که تو عمداً این کار را می کنی، به دنبال شهرت بیهوده ای، تا همه تو را ببینند و ستایش کنند: تو می خواهی که در هنگام مرگ ایوبانی، جایگاه او به تو برسد، اما من به خدا اطمینان دارم که هرگز بر ما حکومت نخواهی کرد. "اوپراکسیا با فروتنی در پای او افتاد. "من را ببخش، بانوی من،" او گفت، "من در برابر خدا و شما گناه کردم.

وقتی که او از این کار مطلع شد، هیرمان را فراخواند و در حضور همه خواهران به او گفت: "ای برده شیطانی و بی دین! چه بدی به تو کرده است که او را در کار الهی خود مانع می کنی؟ از خدمات کلیسا و غذا خوردن با خواهران به عنوان نامستحق اخراج می شوی!

او در طول سی روز نتوانست از او درخواست کند؛ در روز سیزدهم او جولیا را با خود برد و خواهران بزرگترش را از او خواست تا او را ببخشند. او آلمان را صدا زد و به او گفت:

"آیا نمی دانی، عزیزم، چه بدی است که کسی را از انجام کارهای خوب بازدارید؟ آیا نمی دانی که او دختر یک سناتور است، از یک خاندان سلطنتی، و اینقدر فروتن است، که به خدا متعهد شده است و به تو خدمت نمی کند".

دشمن قابل مشاهده برای مدتی خشم خود را رها کرد، و دشمن نامرئی، شیطان، از مبارزه با او باز نمی ماند، به خاطر اینکه از فروتنی او پیروز شده بود، از او عصبانی بود.

او که احساس حمله ی شدید دشمن مسلح شده بر او کرد، از تخت بلند شد، علامت صلیب را بر سر خود گذاشت و از سلولش بیرون آمد؛ در حیاط، در یک مکان خاص ایستاد، دست هایش را به سمت آسمان دراز کرد، چشم ها و ذهنش را به آسمان بالا کشید، و روز و شب در این حالت ایستاد و دعا می کرد، بدون حرکت از جای خود، مانند کسی که در خاک است، چهل روز؛ در این مدت او نه می نوشید، نه می خورد، نه با کسی صحبت می کرد، نه می خوابید و نه دست هایش را پایین می آورد.

در ابتدای دوران احضار او، احمدیه از این خبر گرفت و نزد او آمد و گفت: "خداوند تو را ثابت قدم کند، فرزندم، و صبر به تو عطا کند". او در آن زمان بیست و پنج سال از زایمان داشت. هنگامی که او دو هفته صبر کرد، احمدیه و خواهران با لبخند به چنین صبر و استقامت او نگاه کردند و از او خوشحال شدند. سی روز گذشت و خواهران تعجب کردند و به احمدیه گفتند:

مادر، به نظر می رسد که "اوپراکسیا" می خواهد کار چهل روزه ات را انجام دهد، همانطور که قبلاً ایستاده بودی.

پس از گذشت چهل روز، او پنج روز دیگر ایستاد و سپس از ناتوانی به زمین افتاد و مانند مرده دراز کشید. خواهران جمع شدند و او را به اتاق بردند و نمی توانستند دست هایش را به او متصل کنند. او همه مانند چوب بود و نمی توانست یک کلمه بگوید.

و آن گاه او غذا خورد و شروع به صحبت کرد و کمی قدرت پیدا کرد و از جا ایستاد. او را به کلیسا بردند، به لطف خداوند مسیح که بنده خود را برای این کار قدرتمند ساخته بود. پس از آن، او به تدریج شروع به خوردن غذا کرد و بهبود یافت.

از آن زمان، شیطان دیگر نمی توانست او را با آرزوهای بد و هوس های جسمی آزار دهد: عروس مسیح بر وسوسه های او غلبه کامل کرد؛ سپس او به عنوان یک قاتل ریشه ای (یوحنا 8: 44) شروع به اختراع نقشه های دیگری در برابر او کرد: او می خواست زندگی او را به این ترتیب از دست دهد.

یک روز، یوفراکسیا با یک آبکش به چاه آمد تا آب بگیرد؛ اما شیطان، به اجازه خدا، او را گرفت و به چاه انداخت. او، به گفته خودش، سرش را به پایین چاه رساند، اما به بالا بالا رفت و به طناب که از سطل به چاه آویزان شده بود، دست یافت و فریاد زد: <unk> خداوند عیسی مسیح، به من کمک کن.

فریاد ها پخش شد که او در چاه افتاده است، خواهران با کشیش جمع شدند و او را بیرون کشیدند. او خود را به صلیب کشید و با لبخند گفت: "به نام مسیح من زنده است! تو مرا نمی توانی شکست دهی، شیطان، من به تو تسلیم نمی شوم: تا امروز آب را در یک ظرف حمل می کردم، اکنون دو را حمل خواهم کرد. و این کار را انجام داد.

بعد از آن برای او اتفاق افتاد که برای آشپزخانه چوب بکشند. هنگامی که او با تبر به زانو ضربه زد، شیطان دست هایش را پایین آورد؛ او با تبر به پای خود ضربه زد و ساق پا را پاره کرد؛ زخم بسیار عمیق بود و خون زیادی جاری شد. او از خستگی به زمین افتاد و مانند مرده دراز کشید. جولیا این را دید؛ او ترسید، فریاد زد و به خواهرانش دوید و گفت که او خود را در پای خود با تبر زخمی کرده و مرده است.

خواهران با گریه او را احاطه کردند، ابومنی آمد، آب سرد را بر صورتش ریخت و با علامت صلیب به او گفت: "پسرم ابومنی! چرا مردی؟ نگاه کن و به خواهرانم بگو: آنها از تو غمگین خواهند شد". او چشمان خود را باز کرد و به ابومنی گفت: "گریه نکن، مادر من، روح من در من است". ابومنی در آن زمان به خداوند دعا کرد: "ای خداوند عیسی مسیح، بنده خود را شفا بده، زیرا او از تو بسیار رنج می برد".

بعد از آن که او را با یک دستمال موی به پا بسته بود، اوبرکسیا را بالا برد و می خواست او را به سلول ببرد. اما او نگاه کرد و چوبی را که در آنجا قرار دارد دید، گفت: "به نام پروردگار من زنده است، من از اینجا نمی روم تا وقتی که چوبی را جمع کنم و آن را به آشپزخانه ببرم". "من جمع می کنم،" جولیا گفت، "و تو برو، دراز بکش".

اما او اجازه نداد که جولیا چوب جمع کند، بلکه خودش یک مشت چوبی را برداشت و برد. برای رفتن به آشپزخانه باید از پله بالا رفت. وقتی او به پله بالا رفت، شیطان پاهای او را به هم زد و مانع شد. او پای خود را بر روی لبه لباسش گذاشت و روی چوبی که در دستش بود افتاد. شعاع در چهره اش در اطراف چشم هایش بود. جولیا فریاد زد و به سمت او دوید و گفت:

"آیا به تو نگفتم که نمی توانی چوب را حمل کنی، دراز کشیدی، و به حرفم گوش ندادی؟" "غمگین نباش، خواهر" "اوپراکسیا گفت، "به دقت از صورتم کنده را بردار، و چشم من به لطف خدا سالم است". کنده را برداشتند، خون زیادی از زخم جاری شد، ایگومنیا روغن و نمک را برداشت و بعد از دعا، زخم را مسح کرد، و جولیا شروع به تشویق اوپراکسیا کرد: "برو، خانم من، به تخت دراز بکش و استراحت کن، و من به خواهران خانم خدمت خواهم کرد. "

و او گفت: "زنده است پروردگار من، من استراحت نخواهم کرد، مگر اینکه به خواهرانم اطاعت کنم. " و همه خواهرانش از او خواستند که استراحت کند، زیرا زخمش درد داشت، اما او نمی خواست استراحت کند. او ایستاد و غذا پخت و از هر دو زخم خون جاری شد. او تا زمانی که خدمت به خواهرانش را تمام نکرده بود، نمی رفت.

و خداوند صبر و تحمل او را دید و به زودی زخم های او را شفا داد و او بهبود یافت و شیطان از حسد به شدت خشمگین شد و دوباره سعی کرد او را نابود کند و یک روز او با خواهرانش به یک ساختمان بلند رفت و شیطان او را از بالای آن پایین انداخت و خواهرانش که با او بودند به سرعت از پله ها پایین آمدند و فکر کردند که او از این ارتفاع سقوط کرده و کشته شده است.

و با سلامتی از زمین برخاست و به ملاقات ایشان رفت. و چون از او پرسیدند که آیا شکسته است، گفت: "نمی دانم که چگونه افتاده ام یا چگونه برخاسته ام. " و همه خدا را که بنده خود را از مرگ نجات داد، جلال دادند.

یک بار دیگر، وقتی او در گلدان برای خواهرانش سبزیجات را می پخت و می خواست گلدان جوشان را از آتش دور کند، شیطان پاهای او را به زمین کشید؛ او به عقب افتاد و گلدان آشامیدنی جوشان بر روی صورتش افتاد. دستیارش یولیا فریاد زد که یوفراکسیا جوش خورده است و همه کسانی که در نزدیکی خواهرش بودند فرار کردند؛ و یوفراکسیا به سرعت از زمین بلند شد و با لبخند به یولیا گفت: "شما چه کردید، خواهر؟ شما به بیهوده خواهران و اسقف را نگران کردید!

و همه دیدند که صورتش آسوده است و هیچ سوزی دیده نشده است. ابوجنیس به قوطی نگاه کرد و دید که باقی مانده آب جوش در پایین هنوز در حال جوش است. پس از او پرسید: "آیا آب جوش به تو نرسیده است؟" او گفت: "به نام خداوند زنده، من احساس کردم مانند آب سرد در صورتم، نه آب جوش". ابوجنیس شگفت زده شد و گفت: "خدا تو را تا پایان حفظ کند، فرزند من". سپس به خواهران بزرگتر به تنهایی گفت:

"ببینید، "اوپراکسیا به لطف خدا از سقف سقوط کرد و شکسته نشد، "به صورتش آب جوشان ریخت و هیچ آسیبی ندید". "ببینید، " خواهران پاسخ دادند، "اوپراکسیا یک بنده واقعی خدا است و خداوند او را حفظ می کند. او او را از بسیاری از آزمایشات نجات داد.

در این صومعه زنان <unk> دنیا از شهرهای نزدیک و روستاهای اطراف می آمدند، کودکان بیمار خود را می آوردند و همچنین افراد مبتلا به جن را می آوردند: خداوند، همانطور که در بالا گفته شد، بیماران را شفا می داد و شیطان ها را با دعا از ایگومنی خوشایند و خواهران زندگی می کردند. آنها به کلیسا جمع می شدند و دعاهای مشترک برای بیماران مختلف انجام می دادند و آنها شفا می گرفتند و سالم به خانه برمی گشتند.

و در آن صومعه، زنی بود که از کودکی، شیطانی که فرمانروای دیگر ارواح ناپاک بود، آزارش می داد. و این زن با زنجیرها و زنجیرها به دست و پای خود بسته شده بود. و او دندان های خود را می شکست، و سوت می زد، و فوم می زد، و با صدای بلند فریاد می زد، تا همه از فریاد او می ترسیدند.

بسیاری از اوقات اسقف با پیرمردان در کلیسا به خدا دعا می کردند تا شیطان را از این زن رنج می برد، اما دعاهای آنها شنیده نشد: به خواست خدا این برای معجزه بزرگ و نشان دادن تقدس عروس مسیح، اوپراکسیا باقی ماند، همانطور که در زیر گفته خواهد شد.

این زن آنقدر شیطان خشمگین بود که هیچ کس نمی توانست به او نزدیک شود. او در یک اتاق زیرزمین به یک ستون بسته شده بود و غذا و نوشیدنی از دور به او داده می شد: ظروف را به یک چوب بلند می بستند، نان، لوبیا و سبزیجات را در آن می گذاشتند و به سمت او می کشیدند؛ و او اغلب ظروف را با چوب می گرفت و آن ها را به صورت خدمت کنندگان می انداخت. این گونه او را مدت طولانی در صومعه نگه می داشتند.

یک روز دربان به صومعه آمد تا به او بگوید که یک زن به صومعه آمده و گریه می کند و با او یک کودک هشت ساله است که آرام و ناشنوا است و از او می خواهد که برای بهبود فرزندش دعا کند. صومعه، که از طریق وحی خدا می دانست که اوپراکسیا در حال حاضر قدرت شفا و قدرت بر ارواح ناپاک را داشته است، او را به خود فرا خواند و گفت: "برو، کودک را از مادر که در کنار دزد ایستاده است بردار و به اینجا بیاور".

و او رفت و او را دید و دلش بر او ترسید و یک نفس بلند کشید و او را در کنار خود گذاشت و گفت: "خدایی که تو را آفرید، تو را شفا می دهد". و او را در آغوش گرفت و به خانه اش برد. و او او را در آغوش گرفت و او فوراً شفا یافت و شروع به صحبت کرد و مادرش را صدا کرد.

اوپراکسیا، وقتی شنید که کودک صحبت می کند، وحشت زده شد و او را به زمین انداخت. و کودک صحبت کرد، وحشت زده شد و او را به زمین انداخت. و کودک برخاست و به سمت دروازه دوید و مادرش را صدا کرد. دربان رفت و این را به ابومن گفت. سپس ابومن مادر کودک را به خود خواند و به او گفت: "این چیست، خواهر، شما با یک کودک سالم به ما امتحان می کنید؟"

"خداوند مسیح شاهد من است، بانوی من،" مادر پاسخ داد، "که تا این ساعت، فرزندم نمی تواند صحبت کند، نمی تواند بشنود، نمی تواند با دست و پا حرکت کند، نمی تواند راه برود، اما هنگامی که این دختر صادق او را در دست گرفت، بلافاصله صحبت کرد، بهبود یافت و شروع به راه رفتن کرد".

"من می خواهم، دخترم، اگر از او نمی ترسیدی، خواهری را که در صومعه ما از جن رنج می برد، از دست خود تغذیه کنی". "من نمی ترسم، بانوی من،" "اوپراکسیا پاسخ داد، "و اگر دستور می دهی، این کار را خواهم کرد". سپس او نان و غذای پخته شده را در ظروف برد و آن را به دیوانه آورد. او بلافاصله با دندان هایش شکسته، به او پرید و ظروف را گرفت و می خواست شکسته شود. اوپراکسیا دستش را گرفت و به او گفت:

"خداوند زنده است، من تو را به زمین می اندازم و عصای بانوی ما را می گیرم و به شدت کتک می زنم تا دیگر عصیان نکنی". "بی خوابی دید که او بسیار قوی تر از او است، "خداوند بنده اش را تقویت کرد، " و ترسید و سکوت کرد. "

او نشست و خورد و نوشید و خوابید. از آن زمان به بعد از دادن غذا به او در فاصله ای دور از چوب، او آن را از دست او گرفت، و همه خواهران شگفت زده شدند. هنگامی که دیوانه شروع به خجالت کشیدن، شکستن و فریاد زدن می کرد، خواهران به او می گفتند: "خفه شو، ایوبراکسیا با عصا به تو می آید و تو را می کشد". و بلافاصله دیوانه آرام گرفت و ساکت شد.

"آیا هیچ خواهری جز "اوپراکسی" نیست؟ "که همیشه غذای دیوانه را می برد. "به من کمی نان بدهید، "تا من هم مثل اوپراکسی به او خدمت کنم".

بی خوابی او را به شدت گرفت و لباسهای برهنه اش را پاره کرد و دندان هایش را بر روی او شکافت و او را به زمین انداخت و روی او نشسته و روی او نشست و شروع به گاز گرفتن و خوردن بدن او در شانه ها و گردن کرد. فریاد وحشتناک شنیده شد، اما هیچ کس جرأت نزدیک شدن به او را نداشت. سپس جولیا به آشپزخانه شتاب کرد و به او گفت: <unk> هیرمان کاملاً از بی خوابی می میرد.

"اوپراکسیا" دوید و دیوانه را از دست ها و گردنش گرفت و هرمان را نجات داد. "آیا کار درستی کردی؟" "اوپراکسیا" به دیوانه خطاب کرد و "بزرگت را به این شکل زخمی کردی؟" و او ایستاد و دندان های خود را می شکست و فوم می کشید. "به نام خداوند زنده است،" "اوپراکسیا" اضافه کرد، "از این زمان به بعد، اگر به خواهرم آسیبی بیانی، تو را نمی بخشم، بلکه عصای ابومنیوم را می گیرم و بدون رحم به تو می زنم.

پس او در خواب ماند و سکوت کرد. صبح روز بعد، او صبح زود برای دیدن بیمار آمد. او تمام لباس های خود را پاره کرد و در زمین نشسته بود و خاشاک خود را جمع می کرد و می خورد. او از او دلسوزی کرد و گریه کرد، سپس او را لباس دیگری پوشاند، به او نان و آب داد، او را تغذیه کرد و آب داد.

پس از بازگشت به سلول خود، او تمام روز به طور پنهانی از خواهرانش گریه می کرد و دعا می کرد که خداوند بیمار را شفا دهد؛ و تمام شب در نماز ماند، و خداوند دعای او را به ابومنیا باز کرد. صبح، ابومنیا او را به خود فرا خواند و پرسید: "فرزند من یوفراکسیا، چرا دعای خود را در مورد بیمار از من پنهان کردی؟ اگر به من می گفتی، من نیز با تو کار می کردم.

"من را ببخش، بانوي من، من او را در چنین مکروهي ها ديدم و از او دلسوز شدم. "

اگر سالها بود که دعا می کردی و هنوز نتوانستی آن را بیرون کنی، چطور می توانستم، من که بدبخت و بدبختی دارم، آن را بیرون کنم؟ ابومنی گفت: "پسرم، این کار برای تو انتظار دارد تا بفهمی که پاداش بزرگی در آسمان برای تو آماده شده است.

او در ابتدا به کلیسا رفت و در برابر تصویر خداوند ما عیسی مسیح به زمین افتاد و با اشک زمین را آب کرد و از خدا کمک خواست. سپس، فرمان ابومینیو را به یاد آورد و به روحیه رفت. همه خواهران برای دیدن آنچه که اتفاق می افتد، به دنبال او رفتند. او به بیمار نزدیک شد و گفت: خداوند ما عیسی مسیح، که تو را آفریده است، تو را شفا می دهد.

و با اشاره به صلیب، شیطان با صدای وحشتناک فریاد زد: "این راهبه دروغگو و ناپاک! چه سالی است که با این زن زندگی می کنم و هیچ کس مرا بیرون نمی کند، و این ناپاک می خواهد مرا بیرون کند. "

اما روح القدس به او گفت: "ای مرد ناپاک، تو می گویی من ناپاک هستم، اما تو باید از اینجا بیرون بیایی، خداوند می فرماید. اگر بیرون نیای، عصای رئیس کلیسا را از دست می گیرم و تو را می زنم".

شیطان گفت: "چگونه از آن بیرون بیایم؟ من با او پیمان بسته ام و نمی توانم آن را نقض کنم". روح القدس سه بار با عصا ضربه زد و گفت: "ای روح ناپاک، از آفرینش خدا بیرون برو". خداوند مسیح به تو دستور می دهد. شیطان فریاد زد: "کجا می روم؟"

اما او با جدال و جدال تلاش می کرد که از او خارج شود. اما او به آسمان نگاه کرد و گفت: "ای عیسی، خداوند، از من دور شو تا روح ناپاک مرا گرفتار نکند!"

او او را با خود برد، او را شستشو داد، او را با لباس های تمیز پوشاند و به کلیسا برد؛ همه با هم در آنجا مسیح را ستایش کردند و خدا را شکرگزاری کردند. و او از آن روز به بعد با فروتنی بیشتری از همه خواهران خدمت می کرد. هنگامی که مادران کودکان بیمار را به صومعه می آوردند، اسقف آنها را به سوی او می فرستادند، و او، اگرچه نمی خواست، اما به فرمان رئیس، آنها را به لطف مسیح شفا می داد.

هنگامی که زمان مرگ مقدس او نزدیک می شد، خدا در خواب به او وحی کرد که عروس مسیح در حال حاضر به آسمان فرا خوانده شده است. او از این رویا بسیار نگران بود و از جدا شدن از او احساس تاسف کرد. او شروع به گریه کرد و نمی خواست در مورد رویا خود به کسی بگوید.

پیرمردها وقتی دیدند که او هر روز در حال غم و اندوه و گریه است، در ابتدا جرات نکردند از او بپرسند که چرا اینقدر در حال غم و اندوه است، اما بعد از آن از غم و اندوه او بسیار ناراحت شدند و به او پرسیدند: "به ما بگو، مادرم، مادرم، چرا اینقدر غم و اندوه داری؟ قلب ما از دیدن غم و اندوه و اشک های تو شکسته می شود". "من را مجبور نکنید تا فردا برای شما باز کنم،" ابومنی پاسخ داد.

پیرمردان گفتند: به خدا قسم، مادرم، اگر به ما نگویی، خیلی غمگین خواهیم شد. امام گفت: من نمی خواستم تا صبح با شما صحبت کنم، اما اگر این طور از من می خواهید، گوش کنید: اوپراکسیا ما را ترک می کند، فردا او از زندگی می رود. اما هیچ کس امروز به او در مورد این موضوع نمی گوید، تا او را خجالت نکشند، و اجازه ندهید تا او این راز را بداند تا زمانی که زمانش برسد.

هنگامی که خواهران این سخنان را شنیدند، بسیار گریه کردند: همه او را بسیار دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند، زیرا او را به عنوان خوشایند بزرگ خدا و برده و عروس واقعی مسیح می شناختند؛ از دست دادن او برای آنها یک ضرر بزرگ بود. یکی از خواهران شنید که پیرمردها گریه می کنند، علت را بررسی کرد، بلافاصله به نانوایی رفت و او را با یولیا در حال پختن نان یافت.

اوپراکسیا و یولیا از این سخنان شگفت زده شدند و سکوت کردند. سپس یولیا به اوپراکسیا گفت: "آیا آن نامزد سابق تو از پادشاه درخواست نکرده است که تو را به زور از صومعه بیرون بکشد؟ آیا برای این کار بزرگان با پیرمردان غمگین نخواهند شد؟" "زنده است پروردگار من عیسی مسیح، مقدس پاسخ داد، اگر همه پادشاهی های زمین جمع شوند، نمی توانند مرا مجبور به ترک مسیح من کنند؛ اما، خانم جولیا، بیایید و بدانید که این مردم به چه دلیل گریه می کنند؛ روح من بسیار ناراحت است. "

جولیا رفت و در کنار در ایستاد و به حرف های آن ها گوش می داد، و در این زمان ابومنیس رؤیایش را به پیرمردان می گفت. من دیدم، او گفت، من دو مرد صادق را دیدم که لباس های سفید پوشیده بودند. آنها وارد صومعه شدند و به من گفتند: "اوپراکسی را آزاد کنید، پادشاه از او می خواهد". سپس دو نفر دیگر آمدند، حتی روشن تر، و گفتند: "اوپراکسی را بگیرید و او را به پادشاه ببرید".

من فوراً او را گرفتم و بردم، و هنگامی که ما به درهای شگفت انگیز رسیدیم، که زیبایی آنها را نمی توانم توصیف کنم، آن ها به خودی خود باز شدند، و ما وارد شدیم، و آنجا اتاقی غیر انسانی را دیدیم که پر از درخشش بی نظیر بود، و یک تخت بلند، که پادشاه درخشان بر آن نشسته بود. من نمی توانستم وارد شوم، اما او را بردند و به پادشاه بردند، و او در پای او خم شد و پاهای پاک او را بوسید.

من در آنجا تعداد بی شماری از فرشتگان و مقدسین را دیدم، و همه ایستاده بودند و به او نگاه می کردند. سپس مادر خدا، نوورای پاک مریم، خدای ما را دیدم، او او را گرفت و او را یک تاج زیبا و تاج آماده ای نشان داد، که درخشان و با افتخار و افتخار درخشان بود. و صدایی را شنیدم که به او می گفت: "ای اوپراکسیا، این پاداش و آرامش توست؛ اما اکنون برو، و در عرض ده روز می آیی و از همه اینها برای همیشه لذت خواهی برد".

او به بزرگان درباره رؤیایش توضیح داد و خودش گریه می کرد و در نهایت گفت: امروز ده روز است که او را دیده ام و فردا او را می بینم. جولیا این را شنید و با گریه و گریه به اتاق پخت و پز رفت. او را دید که او گریه می کند و گفت: "من به تو سوگند می خورم پسر خدا، به من بگو که تو شنیده ای که چنین گریه می کنی".

"من گریه می کنم" او پاسخ داد، "چون امروز ما از تو جدا می شویم. من از بانوی بزرگمان شنیدم که فردا می میری. "وقتی او این را شنید، فورًا قدرت خود را از دست داد و مانند مرده به زمین افتاد. "یولیا روی او نشسته و گریه کرد. "پس یولیا گفت:" دستم را بده، خواهر من، مرا بالا ببر و مرا به انبار چوبی ببر، و آنجا مرا بگذار. "یولیا این کار را کرد. "یولیا به زمین دراز کشید و گریه کرد و به خداوند گفت:

"پروردگار، چرا تو از من متنفر شدي؟ چرا مرا تحقير کردي؟ حالا وقت اينه که با شيطان مبارزه کنم، و حالا تو روحم رو از دست ميدي. "پروردگار، به بنده ات رحم کن، و حداقل يه سال هم به من صبر کن، و گناهام را توبه کنم، چون توبه نکردم، و نيكى و اميد ندارم.

مردگان نه توبه مي کنند و نه گريه مي کنند و نه مردگان تو را ستايش مي كنند، پروردگارا، و نه مردگان كه به جهنم نمى روند، اما زندگان نام مقدس تو را حمد مى كنند.

چه كسى از او خبر داد؟ چه كسى از خويشاوندان پرسيد؟ چه كسى از گفتار ما خبر داد؟ و روح او را مضطرب ساخت. آيا من شما را از گفتن اين راز منع نكرده بودم؟

"چرا به من نگفتي، مامان؟ "که مرگم نزديک شده بود، "و من براي گناهانم گريه مي کردم. "و حالا من بدون اميد به نجات ميرم، "و من هيچ كار نيكى ندارم. "مرا ببخش، مامانم، و براي من از خدا دعا كن، "تا يك سال عمر بده تا گناهانم را توبه كنم. "من بدون توبه ميرم و نمي دانم چه تاريكى مرا فرا مى گيرد و چه عذابي در انتظارم است. "

"خداوند زنده است، دخترم، اوپراکسیا، عروس ابدی تو، مسیح تو را به پادشاهی آسمانی برتری داد، و برای تو یک تاج زیبا و تاج جلال ابدی آماده کرد. و ابومنیا شروع به گفتن همه رؤیاهای خود را در مورد او کرد و به این ترتیب او را تسلی داد، و امید را به روح او وارد کرد. علاوه بر این، او از او خواست که برای او به خدا دعا کند تا او را نیز به همان سرنوشت برساند. اوپراکسیا، که در پای ابومنیا دراز کشیده بود، بی حال شد: ابتدا لرزش در او ایجاد شد، و سپس تب او را فرا گرفت.

"او را ببرید، "به خواهران خود گفت، "و به صلاة بیاورید، ساعتش رسیده است. او را بردند، و او را در صلاة گذاشتند، و در کنار او نشستند، غمگین و گریه می کردند تا شام.

خواهر، مرا در برابر خداوند فراموش مكن. به خاطر بياور كه از تو جدا نشدم. به خاطر بياور كه تو را به سواد آموختم. به خاطر بياور كه تو را به شجاعت ترغیب كردم. از خداوند بخواه كه مرا هم با تو ببرد. در صبح، او رؤياهایی را دید كه او در حال مرگ بود، و جوليا را به خواهرانش فرستاد تا بگويد: "برويد، آخرین بار از او خداحافظی كنيد. او به پایان می رسد". خواهران جمع شدند و با او خداحافظی كردند و گريه كردند و گفتند:

"ما را در پادشاهی مسیح به یاد بیاور!" اما او نمی توانست حرف بزند و سکوت کند. در نهایت، او که او را از شیطان عذاب می داد، او را از دستش بیرون کرد، او با اشک دستش را بوسید و گفت: "این دست های مقدس برای خدا به من کمک کردند، شیطان را که مرا اذیت می کرد از من بیرون کرد". اما او چیزی نمی گفت، اما به او گفت:

"آیا تو به خواهر تو، "اوپراکسیا، "ترحم نمی کنی، "که اینقدر گریه می کند، "و تو به او چیزی نمی گویی؟ "اوپراکسیا به خواهرش نگاه کرد و گفت:" "چرا مرا اذیت می کنی، خواهر؟ مرا تنها بگذار، من در حال مرگم. اما از خدا بترس، و او تو را حفظ خواهد کرد. "

و همه خواهران با ابوجوان شروع به دعا برای او کردند و هنگامی که نماز تمام شد، آمین گفتند، روح پاک و مقدس خود را به دست خدا سپردند، عروس مقدس و مقدس مسیح، او سی سال زندگی کرد.

او در حدود سال ۴۱۳ درگذشت: زمانی که او برای پادشاه نامه ای نوشت و از اتحاد ازدواج خود انکار کرد، او ۱۲ ساله بود، پادشاه در حدود آن زمان در سال ۳۹۵ درگذشت؛ او در ۳۰ سالگی درگذشت، ۱۸ سال دیگر درگذشت، از این رو ۱۸+۳۹۵ سال را به ۴۱۳ می رساند.] خواهران او بسیار برای او گریه کردند، او را در کنار مادرش دفن کردند و خدا را برای داشتن چنین خواهری خوشایند در میان خود ستایش کردند و او را به خدا هدایت کردند.

جولیا سه روز از قبرش بیرون نرفت، گریه می کرد و گریه می کرد، اما روز چهارم با شادی و شادی به عبادتگاه آمد و گفت: "برای من دعا کن، مادرم؛ مسیح من را فرا می خواند، که خانم اوپراکسیا برای من درخواست کرد که با او باشم.

بعد از این سخن، او با تمام خواهرانش خداحافظی کرد و در روز پنجم از دنیا رفت. او را در کنار قبر مقدس اوپراکسیا دفن کردند.

به جای من مادری را انتخاب کنید که بتواند شما را اداره کند. خداوند من را فرا می خواند. خانم اوپراکسیوس برای من بسیار از او درخواست کرد که من را با او و یولیا قرار دهد. یولیا و یولیاس نیز مانند پرنده های آسمان هستند. من هم به آنها می روم.

و همه خواهران به خاطر خوشبختی که به خداوندشان وارد شده بودند، خوشحال شدند و دعا کردند که خداوند نیز به آنها خوشنودی بدهد. اما از مادر خود که از آنها جدا شده بود، گریه کردند و یک خواهر به نام فئوجینیا را به عنوان سرپرست خود انتخاب کردند.

"تو تمام دستورات و قوانین زندگی صومعه را خوب می دانی، من به تو سوگند می خورم که به خاطر زندگی صومعه، اموال و اموال را به دست نیاور، تا خواهرانم به خاطر نگرانی های دنیوی مشغول نباشند، تا از نعمت های آسمانی محروم نشوند، بلکه اجازه بدهند همه چیز فانی را نادیده بگیرند و ابدی را به دست آورند". و به خواهرانش گفت: "شما زندگی مقدس اوپراکسیا را می شناسید. او را تقلید کنید تا با او شبیه به طوطی آسمانی شوید.

بعد از این که برای آخرین بار از همه خداحافظی کرد، دستور داد که خود را به عبادتگاه ببرد، درها را ببندد و تا فردا کسی وارد آن نشود. صبح زود خواهرانش وارد او شدند و او را در راه خداوند مرده یافتند و با گریه و گریه او را در کنار Eupraxia مقدس دفن کردند. از آن زمان به بعد هیچ کس دیگر در آن جا دفن نشد. اما با قدرت صادقانه این خوشایند خدا معجزه های زیادی انجام شد: بیماری های مختلف درمان شد، ارواح بد که با صدای بلند فریاد می زدند، بیرون رفتند.

اي اوپراكسيا، تو با مرگ بر ما پيروزي مي كني و ما را از دنيا بيرون مي كني.

و ما هم تلاش می کنیم که از او تقلید کنیم: با فروتنی، اطاعت، ملایمت، محبت به کار، صبر، پاکدامنی و پاکدامنی او، تا ما نیز با دعاهای او سزاوار نعمت های ابدی، شادی و حضور با چهره های فرشتگان باشیم،<unk> تا ما در لذت بردن از جلال خداوند ما عیسی مسیح در پادشاهی آسمانی او با تمام مقدسین تا ابد، آمین.