24 August / 6 September New Style

عذاب شهید مقدس سیرا

یادگاری 24 اوت در زمان پادشاه فارس، خوزروی بزرگ از زبان فارسی به معنای پادشاه است. این نام معمولاً به نام خود این یا آن پادشاه فارس اضافه می شد. خوزروی بزرگ، یعنی خوزروی اول انوشیروان، از سال 531 سلطنت کرد.

در سال بیست و هشت سلطنت او، دختر مقدس سیرا، که با زیبایی ایمان مسیحی درخشیده بود و به خاطر مسیح شهرت داشت، مانند یک مروارید خالص در دریا در پارس ظاهر شد.

سیره مقدس در شهری به نام کرش سلویکیا متولد شده و از یک خاندان بدبختی بوده است.

پدرش یک کشیش بت پرست بود، یک جادوگر بسیار محترم بود؛ او مدت طولانی قاضی و رئیس گروه جادوگران و کشیش های فارس بود؛ او به خوبی از آموزه های آرشیولوه باستانی زرواستر (Zoroaster <unk> فارسی حکیم (جادوگر) ؛ 1000 سال قبل از R.

او یک آموزه مذهبی بسیار پیچیده ای را بر اساس اصل دوگانه (یعنی بر اساس اصل تقسیم سختگیرانه خیر و شر، به عنوان دو اصل غیر قابل سازگاری، اما در عین حال اصول مستقل) ، اولین متخصص علم نجوم (علم ستاره شماری) در پارس تاسیس کرد.

این جادوگر، پدر دختر مقدس سیرا، از مسیحیان بسیار متنفر بود و بسیار نگران بود که دخترش در مورد مسیحیت و با دختران مسیحی آشنا شود.

چون در آن زمان در پارس (همانطور که به طور کلی در کل آسیای تحت سلطه هاجارها) مسیحیان بسیار زیادی بودند، با وجود اینکه آنها بسیار تحت فشار و آزار و شکنجه بودند.

به همین دلیل ((برای محافظت از سیرا از نفوذ مسیحی) ، پدرش او را پس از مرگ مادر به شهر دیگری به نام فارس (در این شهر جادوگری بسیار گسترده بود) به یک زن جادوگر خود داد تا او را در آداب و رسوم بت پرستی تربیت کند.

هنگامی که دختر جوان به هوش آمد، او به جادوگری آموزش یافت و به پرستش بت های زشت مشغول شد، به ویژه: او مأمور بود که برخی از قربانی های مخفیانه را به جن ها انجام دهد، که توسط بت پرستان "یاسف" نامیده می شود و توسط آنها به عنوان قربانی های پاک در نظر گرفته می شود.

و اين همه چيز در مورد دختر مقدس سورا گفته شده تا معلوم شود كه او در چه ظلمتى و اغواى شيطانى بوده و از چه تاريكى بزرگ به سوى نور شناخت ايمان راستين و فرار از تله هاى شيطان آمده است.

وقتی سیرا به سن و سال رسید و تمام هنر های جادویی را به طور کامل آموخت، زیرا او قبلاً به عنوان یک کشیش به خدایان فاسد پارسی خدمت کرده بود، راه نجات به این ترتیب بود.

به اراده و اراده خدا، او با زنان مسيحي فقير آشنا شد و از آنها در مورد خداوند، خداوند حقيقي، براي اولين بار شنيد؛ سپس او شروع به پرسيدن از آنها در مورد ايمان مسيحي، در مورد عقائد و تمام آموزه هاي مسيحي و همچنین در مورد زندگي مسيحي کرد. و همه چيز را

آنچه را از آنها می شنید، در ذهنش در نظر می گرفت، ایمان مسیحیان را با ایمان فارسی مقایسه می کرد و تفاوت بزرگی بین آن دو پیدا می کرد.

زیرا هر آنچه مربوط به دین فارس بود، او را دروغین و مکروه می دانست، اما آنچه مربوط به دین مسیحی بود، درست و پاک بود؛ و در آن زمان او قصد محکم ترک شرارت فارس و پیوستن به مسیحیان را داشت.

او با تمایل به آشنایی عمیق تر با دین مسیحی، به طور مخفیانه به کلیساهای مسیحی می رفت و به خواندن و آواز خواندن در کلیسا گوش می داد.

به تدریج، او ایمان مسیحی را دوست داشت و طرز زندگی مسیحیان را دوست داشت. پس او شروع به تقلید از مسیحیان کرد.

و آن زن که از زایمان خارج شده بود، از آن دختر که از زایمان خارج شده بود، بیم داشت.

به همین دلیل او به چشم مردم (منافقان) ظاهر نمی شد، با دختران و زنان پرسپولیس ثروتمند و ثروتمند آشنا نمی شد، اما از آنها دوری می کرد و از صحبت کردن با آنها دوری می کرد؛ اما به دختران و زنان مسیحی اغلب می آمد و با آنها در مورد تولد مسیح از یک کنواری پاک، در مورد همه صحبت می کرد.

و عظمت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت و قدرت.

او هر چه از دختران مسیحی می شنود بدون شک باور می کرد، و هر چیزی که آنها می گفتند را در قلبش ثبت می کرد، و جانش را می سوزاند و به خداوند بیشتر و بیشتر محبت می کرد.

او در اتاقش قفل می شد، کتاب های مسیحی را می خواند، به دعا و مزامیر عادت می کرد و به خدای یکتا مسیحیان واقعی دعا می کرد و سرش را خاکستر می کرد.

او از پدرش و دیگر جادوگران می ترسید و فکر می کرد که برای نجات کافی است که به طور پنهانی به مسیح ایمان داشته باشد. او هنوز این را درک نکرده بود که رسول چه می گوید: "با قلب به راستی ایمان می آورد و با دهان به نجات اعتراف می کند".

و بعد از مدت ها، سورا دچار بیماری شد، اما مانند مردم بد، به دنبال درمان با جادوگری نبود، بلکه قلبش را به سوی خداوند جلب کرد.

او به کلیسای مسیحی رفت و از کشیش درخواست کرد که کمی خاکستر کلیسا را به او بدهد. اما کشیش او را به عنوان یک بدکار رد کرد و گفت:

یا شما که ایمان ندارید، با ایمانداران چه اشتراک دارید؟ یا بت پرست با مسیحیان چه اشتراک دارد؟

او از این قضیه ناراحت نشد، زیرا خود از بی ارزش بودن خود آگاه بود، اما سکوت کرد و با ایمان به لباس کاهن رسید، همانطور که یک بار زن خونریزی به لباس مسیح رسید (متی 9: 20-22) <unk> و بلافاصله از بیماری اش بهبود یافت؛ سپس سالم به خانه برگشت، تا همه تعجب کردند

به اين زودي بهبود پيدا کرد.

پس از آن، دختر مقدس سیرا با خود فکر کرد: اگر قدرت خدمتکاران مسیح اینقدر است، مسیح خود چه قدر قوی تر است، و بسیار آرزو داشت که ایمان مسیحی را به طور کامل بشناسد، فکر می کرد که چگونه می تواند تعمید مقدس را به دست آورد.

شیطان، حسود به همه خوبی ها، در نوجوانی مبارک سیرا آغاز ایمان مقدس را مشاهده کرد، قصد داشت مانع از آن شود؛ بنابراین او در شب به صورت خشمگین به او ظاهر شد و شروع به تنبیه او کرد که او، سنت های خود را ترک کرد، به مسیحیان کمک کرد و لباس مسیحیان را لمس کرد.

یه کشیش

در حالی که دختر مبارک متوجه شد که این یک فریب شیطانی است، علامت صلیب را به خود نشان داد، همانطور که مسیحیان به او آموخته بودند، و زانو زد و شروع به خواندن نودمین مزامیر داوود کرد: "کسی که در سایه ی خدای تعالی زندگی می کند، در سایه ی خدای قادر مطلق آرام می یابد" (مزامیر 90:1).

شیطان بعد از این برای مدتی کوتاه ناپدید شد، اما بعد از خواندن زبور دوباره ظاهر شد و با خشم به دختر گفت همان چیزی را که گفت. و دختر دوباره زانو زد و شروع به خواندن همان زبور کرد.

شیطان برای مدت کوتاهی ناپدید شد، اما بعد دوباره برگشت و به دختر گفت: "من خدایی هستم که در بالا زندگی می کنم، که همه تحت حفاظتش هستند؛ و تو باید به من پناه بگیری، نه به مسیحیان که تو را فریب می دهند.

دختر مقدس، سه بار به دعا خم شد و از مسیح خدا درخواست کرد که حقیقت را برای او آشکار کند و هر گونه فریب را از او دفع کند.

و فوراً وسوسه کننده با قدرت خدا از مقدسه رانده شد، اما در ذهنش، مانند اثر وسوسه ی شیطانی، شک باقی ماند. در حالی که می فهمید که این شک از وسوسه ی شیطانی بود، سیرا با قلب گرم به خدا رجوع کرد و با اشک توبه کرد و ضعف خود را به او اعتراف کرد.

شب بعد، مقدس در رؤیایی از سوی خدا در خواب آرام گرفت که شهادت او را پیش بینی می کرد.

به نظر می رسید که او در یک مکان بلند، بالاتر از کاهنان ایستاده است و در دستان خود پیمانه های مقدس خود را که با خون مسیح پر شده بود، در دست دارد؛ این پیمانه را به مردم نشان می دهد، و دو دیاکون در هر دو طرف از آن ایستاده اند.

و اين رؤيا نشان دهنده ي اين بود که مقدسي از جام عذاب به خاطر نام مسيح در حضور مردمى كه به رسوايى او نگاه مى كردند، مى نوشيد. و جايگاه بلندى كه او در آن ايستاده بود، نشان دهنده ي افتخار بزرگ شهید بود.

و تمام کليسا ها از اين رنج بهره مند مي شوند.

بعد از آن رویا، سنت شروع به زندگی سختگیرانه ای در مورد خدا کرد.

به زودي برادران و خويشاوندانش فهميدند که او با ايمان مسيحي همدلي مي کند، چون ديده بودند که بدنش هم تغيير کرده و صورتش هم رنگيخته بود، تقريبا با هيچ کس صحبت نمي کرد، اما در اتاقش قفل شده بود و در سکوت بود.

که معمولاً در بین غیریهودی ها انجام می شود.

آن ها که این را دیدند، غمگین شدند و از مادر مادرشان خواستند که او را متقاعد کند که این زندگی را ترک کند و از خدایان پدران خود دست نکشد، تا نسل خود را تحقیر نکند و خشم پادشاه را بر کل خانواده خود وارد نکند.

و با چهره شاد و شاد، به سمت آن دختر مبارک رفت و شروع به صحبت کردن با او کرد و گفت که او نیز به همان ایمان مسیحی اعتقاد دارد، اما مخفیانه آن را حفظ می کند و مسیح را خدمت می کند.

مادر مادرش به او توصیه می کرد که به طور پنهانی از مسیح عقب نشینی نکند، اما به طور آشکار برای همه خدمت های معمول کاهنانه را به بت ها انجام دهد، تا همه ببینند که او به خدایان خدمت می کند و دیگر از او به مسیحیت مشکوک نباشد.

"این کار تو و مسیح را خشمگین نمی کند، زیرا او از کسانی که در نهان به او خدمت می کنند، خشنود است. "و تو پدر و برادرانت را خشمگین نمی کنی، و از عذابی که حتماً بر تو خواهد رسید، اگر به توصیه ام گوش ندهی، اجتناب خواهی کرد. "

فکر کن، دختر جوان، تو که در بدن ضعيف هستي، چه قدر از کتک زدن، زخم زدن، شکنجه شدن، سوزانيدن و درد و رنج ديگري تحمل مي کني؟ مگر نمي ترسي که اگر تحمل نکني، در مقابل اراده خود از مسیح انكار مي کني؟

چه بهتر است که در نهان به مسیح خدمت کنی، چه بهتر است که در ظاهر به خدائی عمل کنی، و گناه نکنی.

این و بسیاری از موارد مشابه، هر روز مادر مادرش به دخترش "سیره" می گفت و قلبش را به توصیه اش جلب می کرد: "جامعه های بد عادت های خوب را خراب می کنند".

پس از گذشت چهار ماه، روزه بزرگ، روز مقدّس چهل سالگی فرا رسید، و آن دختر مقدس خواست که به طور پنهانی در روزه داری و نماز مشغول شود.

و چون روز روزه گرفتن را آغاز كرد، برادران خود را در خواب ديد كه در خاشاك و خاشاك فرو رفته بودند، و پدرش را در تختى خاك آلود ديد، و به سوى ديگر نگریست، و ديد كه كوشك بلند و زيبا و درخشان درخشان است، و ديد كه چهره هايى درخشان هم هست.

که او را به جهنم دعوت می کردند.

بعد از آن رویا، او از خواب بیدار شد و صبح زود به معبد مسیحیان رفت؛ و به سوی اسقف جان آمد، و او را به جزئیات در مورد خود، چگونه او از بیماری خود را با لمس کردن لباس یک کشیش بهبود یافت، و چه رویا هایی از خداوند داشت، و شروع به درخواست اسقف کرد که او را راضی کند.

با تعميد مقدس.

و اسقف وقتی حرف های دختر را شنید خوشحال شد و فهمید که او را خدا به نجات دعوت کرده است.

اما با توجه به زمان سخت آن زمان، او از تعمید او خوشش نیامد، زیرا می دانست که او از یک خانواده بسیار بزرگوار و پدر بسیار محترم (با بت پرستان) است. او همچنین می دانست که تمام جادوگران نسبت به مؤمنان نفرت ناپذیری داشتند. او از آزار دادن بت پرستان می ترسید، تا آنها را از دست ندهند.

که به خاطر تعميد آن دختر جوان خشمگين شده بودند، پادشاه را به آزار و اذيت کلیسا نياورده بودند و گوسفند هاي روحاني مسیح را با خشم و خشم خود، مثل گرگها از بين نمي بردند.

علاوه بر این، اسقف از این دختر می ترسید که از خشم پدر و مادرش و از عذاب بترسد و مسیح را ترک کند و به این ترتیب به لطف تعمید مقدس اهانت نکند.

پس اسقف به دختر مبارک توصیه کرد که ابتدا مسیح را در مقابل پدر، برادران و خویشاوندان و تمام خانواده اش اعتراف کند.

اگر او قادر به تحمل رنج هایی باشد که ممکن است از سوی خویشاوندان مقدس اش به او وارد شود، او می تواند تا پایان در اعتراف به نام مسیح ثابت قدم باشد؛ و در این صورت او برای تعمید مقدس مناسب خواهد بود. پس از این توصیه، اسقف او را در صلح آزاد کرد.

آن دختر بسیار غمگین از اسقف رفت، چون آرزوی او برآورده نشد. او در ذهن خود دچار سردرگمی بود، زیرا او بین عشق و ترس بود. او به مسیح عشق می ورزید، اما در عین حال از عذاب می ترسید. بنابراین او از ترس سکوت کرد.

بعد از مدتی، دختر مقدس دوباره در خواب دید که یک فرشته خدا را می بیند که عصای آهنین را در دست دارد و با آن به او می زند.

و گفت: "کجاست عهد تو که با خدا عهد بُردی و نام مقدس او را در برابر کسانی که گناه می کنند دفاع کردی؟" و دختر از خواب بیدار شد و در خواب ترسید، و صبحگاهان او را نزد مادرزادش خواندند.

مادربزرگش دستور داد که صبحگاهی به مناسبت سنت، خدمت قربانی به خدایان را انجام دهد.

سیرا که از حسادت به مسیح خدا رنج می برد، قصد داشت نام مسیح را آشکارا اعتراف کند و از جادوگری و بت پرستی در مقابل همه انکار کند؛ اما در آن ساعت به طور تظاهرانه اطاعت از مادرش را نشان داد و با استفاده از ابزار خدمت کشیشی به رتبه شیطان، با توجه به روایت زروآستر، به

اما در آن لحظه، خود را در نور الهی می دیدم.

با تقویت قلب خود و بیرون راندن ترس از روح خود، مقدس در مقابل همه آن ابزار کشیش را شکسته، به آتش تف کرد (که فارسی ها به عنوان یک خدا پرستش می کردند) ، آن را خاموش کرد، قربانگاه را خراب کرد و با صدای بلند فریاد زد:

من یک مسیحی هستم. من بت پرستی را رد می کنم، از جادوگری های ناپاک و شیطانی کناره گیری می کنم، از خدایان دروغین و قربانگاه های مشرکان عبور می کنم، به یک خدای واقعی مسیحی ایمان دارم، و به معبد مسیحی می روم.

و برادران مادرش و همه کسانی که در خانه او بودند و شنیدند که او چنین می گوید، او را گرفتند و او را در اتاقی که از آن خارج نمی شد، نگهبانی کردند. و پدرش را نگهبانی کردند.

و آن حضرت از آن ها خواست که پدرش را فراخوانند تا نام مسیح را در حضور او اعتراف کنند، حتی اگر او را به شکنجه سپردند، زیرا او دیگر نمی خواست ایمان خود را به مسیح پنهان کند، بلکه می خواست بدون ترس از هیچ شکنجه ای آن را آشکارا به همه نشان دهد.

در این میان، خویشاوندان و آشنایانش نزد او آمدند و با اشک به او توصیه کردند که این کار را ترک کند و پدر و برادرانش را غمگین نکند، خانواده خود را تحقیر نکند و خود را به عذاب های شدید تسلیم نکند. اما مقدس حتی نمی خواست این توصیه های شیطانی را بشنود.

وقتی پدرش آمد و دید که آتش جادویی او که او را به عنوان یک خدا پرستش می کرد خاموش شده است، قربانگاه فرو ریخته شده است، وسایل خدمت کاهنی شکسته شده است، وقتی او همچنین شنید که دخترش سیرا به صدای بلند نام مسیح را تسبیح می گوید، او خشم بزرگ را به خود جلب کرد و او را گرفت و او را به دست خود گرفت.

دستانش را به شدت می زد و می زدش تا اینکه خودش از دست می داد.

سپس او با اشک شروع به نصیحت کردن و لمس کردن او کرد و با او با مهربانی و دوستانه صحبت کرد، اما به هیچ وجه موفق نشد.

پدرش او را به شکنجه های زیادی سپرد، او را با زنجیرها و زنجیرها در مکان های تاریک زندانی کرد، و او گرسنه و تشنه بود و بارها کتک خورد، و گاهی اوقات او یا از طریق خویشاوندانش او را به خداهای پدر و خدمت کاهنان تشویق می کرد.

مثل آدم، و ثابت قدم بود، مثل ستون، در اقرار به نام مقدس خداوند ما عیسی مسیح.

هنگامی که پدرش از همدلی بی وقفه سیرا با ایمان مسیحی و همچنین اینکه هیچ راهی برای برگرداندن دختر از مسیحیت وجود ندارد، مطمین شد، او رفت و همه چیز را به ماویپتیس، که در میان فارس ها به عنوان رئیس جادوگران شناخته می شد، گفت.

مَوْبِتِس تمام کاهنان و جادوگران اطراف شهر را جمع کرد و در کنار معبد خدای آتش خود نشست و دستور داد که دخترش مسیح را به دادگاه بیاورند.

بسیاری از مردم و بسیاری از مسیحیان به آنجا جمع شدند و برای دیدن این کار بزرگ دختر کوراس آمده بودند، زیرا همه می دانستند که پدرش او را آزار داده بود.

ماویپتیس از او پرسید که چرا خدایان پدر و سنت پدر را رد کرده و به مذهب دیگری تبدیل شده است.

هيچ انسان عاقل مثل حيوانات عاقل نيست که به دنبال پدر و مادر خود حرکت مي کنند، اما هر كدام از راه ها را كه به نظرشان بهتر است، دنبال مي كنند. هيچ انسان عاقل از پدر و مادر خود پيروى نمى كند كه او را به گمراهى و هلاكت مى کشند.

و من هم به همین ترتیب، وقتی دیدم که ایمان مسیحیان از گناه پدرانه بهتر است، بهترین را انتخاب کردم و بدترین را رد کردم. ماویپتیس با خشم گفت:

"این قسمتها، این در اختیار توست، من یک بار برای همیشه به تو می گویم". "موبتیس" بعد از این بارها از او پرسید، اما او هیچ پاسخی به او نداد، بلکه از خود مزامیر داود را خواند، که غیر ملّت ها نمی فهمیدند. "موبتیس" سرانجام از اطرافیان پرسید: "آیا او چه می گوید؟"

اما هیچ کس نمی فهمید که او چه می گوید. فقط یکی از کسانی که در آنجا بودند گفت: "او دعاهای مسیحی را می خواند".

اسقف از ترس بزرگ و ترس از قدرت جادوگران آمد، و شهید به او نگاه کرد.

(زبور ۱۱۸: ۴۶) و "از کسانی نترسید که بدن را می کشند اما روح را نمی توانند بکشند".

وقتی که از اسقف در مورد سخنان این دختر پرسیده شد، تصدیق کرد که واقعاً این سخنان مسیحی بوده است.

مَوِپِتِس، به خاطر عصبانیتش به دختر دستور داد که دهانش را ببندند. بعد از این، او گاهی با او به زبان می آورد، گاهی با تهدید به شکنجه، اما به هیچ وجه موفق نشد، و او در مقابل مسیحیان که حاضر بودند و همه ی آنچه اتفاق افتاد را تماشا می کردند، خجالت زده شد.

پس از آن، ماویپتیس دستور داد که این دختر برای مدتی در خانه پدرش نگهداری شود، و نمی خواست در مورد این دختر به پادشاه خبر دهد، تا خانواده اش را بی آبرو نکند. در عین حال، ماویپتیس به پدر دختر توصیه کرد که دختر را متقاعد کند تا از مسیحیت عقب نشینی کند.

شَتَافَا با شادی به خانه برگشت و خدا را جلال داد، زیرا شایسته ی رنج بردن به خاطر نام مسیح بود.

در حالی که دختر جوان در خانه ی پدرش بود، خداوند با وحی های جدید، او را تسلی داد و تقویت کرد، زیرا او بخشی از فرشتگان را دیده بود که به او آموزش می دادند که چگونه به داوران بدکار پاسخ دهد.

گاهی اوقات موسی، الیاس، پطرس رسول و سایر مقدسین به او ظاهر می شدند، همانطور که در روایت گسترده تر در مورد رنج و رنج دختر مقدس سیرا [این روایت گسترده تر به ما نرسیده است] گزارش شده است.

پدر دختر هر چه می توانست او را از مسیح برگرداند، اما نمی توانست بر سرسختی او غلبه کند، و به همین دلیل دوباره از ضدّیّت دختر دختر به مَویپتیس و کل گروه جادوگران خبر داد.

در آن زمان به طور تصادفی، یک فرد بزرگوار به نام دار، که در شورای عالی پادشاه بود، به آن شهر آمد. هر دو این افراد بزرگوار، دار و مَوِپتیس، در آن زمان با هم بودند که مجبور شدند پدر دختر جوان را که از دخترش شکایت می کرد بشنوند، و همچنین مسیحیان را متهم می کرد که به نظر می رسد آنها هستند.

و از آن پس او را سنگسار كردند.

"مشاهد دار" چند مرد بزرگ را به سراغ دختر فرستاده و دستور داده از او بپرسند که چرا خرد جادویی و خدمت کشیش را رها کرده و به ایمان مسیحی برگشته است؟

و چون رسولان نزد او آمدند و از او پرسیدند، به او گفت: ای دخترم!

من ميخواستم خودم برسم پيش اوني که شما رو فرستاده بود تا به او در مورد ايمانم به مسيح شهادت بدم اما چون شما به من اومديد گوش کنيد من به ايمان مسيحي پيوستم چون فهميدم حقيقت و صداقتش را

من از پرستش بتها و بتها متنفرم، چون شما به خدايان بي جان و بي معنا احترام مي گذاريد. به کسي که شما را فرستاد بگيد: "بايد به قول خود عمل كنيد، اما در واقع به من اجازه بدهيد تا به عنوان قول خود را انجام دهم. من آماده ام تا برای مسیح رنج ببرم و حتی بمیرم. "

خداي من

در این هنگام که دربارۀ پاسخ دخترک خبر می گرفت، دربارۀ او خشمگین شد و دستور داد دخترک را از خانه پدرش بیرون ببرد و به زندان ببرد. سپس او را با زنجیرهای آهنین در دست ها و پاهایش بست و در یک اتاق تنگ و تاریک حبس کرد و نه نان و نه آب به او داد.

و او سه روز و سه شب در زندان بود، و قادر به حرکت نبود، نه به خاطر زنجيرهای سنگین که به او بسته شده بود، و نه به خاطر تنگ بودن اتاق.

پس از سه روز، دختر از زندان آزاد شد و بت پرستان از او پرسیدند که آیا این مجازات برای او کافی است و آیا او مایل به اعتراف به خدایان و قوانین پدرانه خود نیست؟ دختر در ایمان به مسیح ثابت قدم بود.

بعد بت پرستان دوباره قضاوت کردند و تصمیم گرفتند که او را در یک گودال عمیق، تاریک، بدبو و کثیف بیندازند، در حالی که مکان مقدس را با زنجیرهای آهنین بسیار سنگین می بندند.

هنگامی که به دختر زنجیری می زدند، می خواستند زنجیری را با میخ ها ببندند، اما میخ ها به مکان های آماده شده برای آنها وارد نمی شدند. بسیاری از مسخران فراخوانده شدند، اما به هیچ وجه موفق نشدند. شهید علامت صلیب را بر روی میخ ها و زنجیری ها ایجاد کرد و بلافاصله میخ ها به خودی خود در مکان های خود قرار گرفتند.

اما دشمنان مسیح، که از خشم کور شده بودند، قدرت معجزه آسا صلیب مقدس را درک نکردند و بدون رحم، صلیب مقدس را به زنجیر انداختند، سرش را به پای او خم کردند و سپس به چاه انداختند.

خداوند مسیح، که دوستدارانش را رها نمی کند، بلافاصله به بنده خود که در آن چاه بود، آرامش می فرستد، زیرا نور آسمانی در آنجا به او درخشید، زنجیرهای آهنین به خودی خود از بین رفت و با مقدس خوابید، بو به خوشبو تبدیل شد.

در همین حال، مسیحیان که در آن شهر بودند، با اسقف های خود در معبد جمع شدند و با اشک به خدا برای شهید سیروس دعا کردند تا او را در انجام کارش کمک کند.

و شهید در آن غار پانزده روز بود، و هیچ کس فکر نمی کرد که او می تواند زنده بماند، به دلیل بوی بد و گرسنگی و همچنین به دلیل سنگینی زنجیرهای روی او قرار داده شده است.

در این میان، خشکسالی در آن زمان رخ داد، به دلیل خشکسالی طولانی، و مردم گفتند که این خشم الهی است که همه را با خشکسالی و گرسنگی به خاطر رنج های بیگناه دختران سورا مجازات می کند.

و بعد از گذشت 15 روز، قاضی های بدبین فهمیدند که دختر سورا زنده در چاه بوده و از زنجیرها آزاد شده است. و همه به شگفتی نگاه می کردند و او را دوباره از چاه به زندان منتقل کردند.

فقط وقتی که شهید از چاه بیرون آورده شد، ناگهان از آسمان باران زیادی به زمین ریخت و زمین را به شدت سیراب کرد. مردم گفتند که خدا این باران را به خاطر دختر سوره که از چاه بیرون آورده شده بود، فرستاد.

و خداوند با قدرتهای معجزه آمیزی به خدمتکارش کمک کرد تا بدروح ها را بیرون کند. بسیاری از افراد مقدس که در زندان بودند به نزد او می آمدند و از بیماری اش شفا می یافتند. و هر که فقط به لباس یا دستمال او دست می زد، از بیماری هایش شفا می یافت و بدروح ها از او دور نمی شدند.

و به او نزدیک می شدند.

بعد از مدتی عید به افتخار شهیدهای مقدس که قبلاً در ایران کشته شده بودند، آغاز شد. این عید فقط یک بار در سال در یک معبد خارج از شهر برگزار می شد. شهید خواهان حضور در آن جشن عمومی و در آن آواز تمام شبانه بود؛ زیرا یک مرد خداپرست

"مسیحی" به نگهبانان طلا داد و خودش را برای شهید تضمین کرد تا او را از زندان آزاد کند و وعده داد که او را صبح روز بعد به زندان برگرداند.

مقدس از زندان آزاد شد و لباسش را عوض کرد تا بت پرستان او را نشناسند. او به معبد آمد و در گوشه ای از محراب ایستاد و به آواز کلیسای کلیسا گوش می داد.

اتفاقاً در آن اجتماع جشن، زنی با جن بود؛ فقط آن زن به کناره دختر مقدس سیرا رفت، و در همان لحظه، شیطانی که در آن زن بود، با صدای بلند فریاد زد، گفت که شهید سیرا به معبد آمده و می تواند او را بیرون کند.

و همه مردم در آنجا شروع به جستجوی شهید مقدس در معبد کردند، و او بلافاصله از آنجا فرار کرد و به زندان رسید، و از ترس او، حتی به او نزدیک نمی شدند.

در یکی از شب های بعد، دختر مقدس سیرا دوباره برای پرداخت پول نگهبان به ضمانت از زندان آزاد شد؛ سپس او به سوی اسقف رفت و در یک معبد در شهر از او تعمید پذیرفت.

بعد از این ماجرا، مَوِپتیس و دیگر قضات سابق و جادوگران، تصمیم گرفتند که شهید را به پادشاه بفرستند، زیرا نمی توانستند به هیچ وجه او را از اقرار به ایمان مسیحی بازگردانند.

و آن گاه که آن دختر را به نزد پادشاه فرستادند، آن قاضی ها طبق سنت خود بر گردن شهید مهر گذاشتند تا هیچ زن دیگری به جای دختر سیرا معرفی نشود، و مهر آن چنان بود که نمی توانستند آن را از گردن شهید مقدس جدا کنند، مگر با سرش.

پس از گرفتن او، سربازان او را به شهر ایالاکم بردند، زیرا پادشاه در آن زمان در آنجا بود. سربازان شهید را به فرماندار شهر تحویل دادند و همچنین گزارش کتبی از گناه شهید، و اینکه چه نوع و چه شکنجه ای را تجربه کرده است.

رئیس شهر (ایپروچ) ابتدا با کلمات مهربانی شروع به ترغیب مقدس کرد، سپس با تهدید به شکنجه شروع کرد و دختر را متقاعد کرد که به ایمان و اعمال قبلی خود بازگردد (به عنوان مثال:

اما وقتی دید که او به او گوش نمی دهد، دستور داد که لباس هایش را از او دربیند، و او را در یک لباس دلسوز پوشاند و او را به یهودیان تحویل داد، زیرا می دانست که یهودیان دشمنان مسیحیان هستند.

یهودیان، او را با زنجیرهای آهنین به زندان انداختند و به او یک تکه نان جواردی دادند تا از گرسنگی جانش را حفظ نکند.

"کجاست آن چیزی که درباره ی تو گفته می شد که بندها از گردنت، دست ها و پاهایت فرو می ریزد؟" "بیایید ببینیم که بندها چگونه فرو می ریزد!"

و هنگامی که یهودیان از معبد اینگونه مسخره می کردند، او به آسمان نگاه کرد و نفس کشید و در عمق قلبش به خداوند دعا کرد، و در عین حال در برابر چشم یهودیان، بندها از گردن و دست ها و پاهای او آزاد شد، تا اینکه یهودیان بسیار شگفت زده شدند.

و بعد از آن که او را یازده روز در آنجا نگه داشتند، فرمان داد که او را نزد سرپرست ساحران که در حضور او ایستاده بود بیاورند.

چرا از ايمان ما سرپيچي ميکني؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

دخترک با جرأت پاسخ داد: "کجاي تاج هاي پادشاهان مرده ات؟

چون خدا را ندانسته اند و او را نشنیده اند و او را به عنوان خدای آفرینش پرستش کرده اند.

و از اين رو از شما در زندگى دنيا عذاب مى برند و از اين رو از شما در زندگى دنيا عذاب مى برند و از اين رو از شما در زندگى دنيا عذاب مى برند و از اين رو از شما در زندگى دنيا عذاب مى برند و از اين رو از شما در زندگى دنيا عذاب مى برند و از اين رو از شما در زندگى دنيا عذاب مى برند و از اين رو از شما در بهشت جلال مى برند.

پس از شنیدن عذابهای بسیار که او تحمل کرده بود، و همچنین از حبس سنگین او، و همچنین از این که او تحت نظارت یهودیان بود، دستور داد که او را دوباره به یهودیان بدهد، و به آنها دستور داد که به دقت نگاه کنند تا هیچ یک از مسیحیان به وی نزدیک نشوند.

پس او را به عذاب افكندند، و او را به مدت سه روز عذاب كردند. پس از آن كه نگهبان پادشاه كه بر زندان ها و زندانیان مقرر بود از او خبر يافت، او را از ميان يهوديان برداشت و در زندان خود گذاشت.

این مرد این کار را به خاطر سود انجام داد، چون این برادران عادت داشتند که با طلا و نقره از نگهبانان زندان حق ورود به زندان را برای خود بخرند، به زندانیانی که به خاطر نام مسیح رنج می برند.

در آن زمان که شهید در زندان بود، برخی از مسیحیان با پول به دست آوردن حق ورود به زندان، برای دیدن او به حضور دختر مقدس سیرا آمدند.

وقتی دیدند که او به شدت با زنجیرهای آهنین بسته شده و روی زمین برهنه افتاده، او را بردند و یک تخت برای او آماده کردند تا حداقل دردش را کاهش دهند.

اما یکی از نگهبانان به او نزدیک شد و او را از تخت به زمین انداخت و به شدت به او آسیب زد، زیرا زنجیرهای او از شدت سنگین بود.

در آن روز، پادشاه خواست از آن شهر به شهر دیگری برود که رَسَنْکُسَدُون نام دارد، و همه اشراف پارسی و رئیس جادوگران همراهش رفتند.

در پی آنها، شهید مقدس سیرا (که به صورت بسته شده بود) و همچنین همه زندانیان دیگر به دنبال آنها رفتند؛ در ادامه تمام راه، شهید مقدس به خداوند دعا می کرد و مزامیر داوود را می خواند.

سربازانی که مقدسه را حمل می کردند بارها از او خواستند که ساکت بماند؛ به همین دلیل به او زنجیرهای سنگین تری گذاشتند؛ اما او از ستایش و ستایش خدا دست برنداشت.

وقتی به جایی رسیدند که به نام کارس می نامید، فرمانده جادوگران با سایر قضات دستور داد که سنت را به حضور بیاورند و از او سوال کنند.

تو زمان کافی برای فکر کردن داشته ای، پس به ما بگو که چه چیزی را انتخاب می کنی: آیا می خواهی به عبادت اولیه خدایان برگردی و زنده بمانی، یا می خواهی در مسیحیت بمیری؟

چه کار باید بکنم؟ مگر این که یک بار و برای همیشه انتخاب شده باشم. چون بارها گفتم که من بنده ی خداوندم عیسی مسیح هستم.

"به ما بگو که از ابتدا به تو چه آموخته شده است". و او شروع کرد به صدا بلند کردن کلمات دعا به خدا از مزامیر داوود. رئیس جادوگران خشمگین شد و دستور داد که لباس های او را پاره کنند و او را برهنه به خود بیاورند و از او سوال کنند.

"آيا الان احساس شرم نميکني؟"

چرا خجالت مي کشم؟ من نه دزدي هستم و نه زناکار. من به هيچ کس ظلم نکردم. اگر چه شما من را از لباس هاي بيروني محروم کرديد، اما من لباس هاي پر نور و ناپذير و ابديي در آسمان دارم که پروردگار من براي من آماده کرده است، و من در حال حاضر لخت هستم.

در حالی که او این حرف ها را می گفت، شاهزاده ای که در کنار جادوگر نشسته بود گفت: "او دیوانه شده است".

من ديوانه نيستم، تو ديوانه اي، تو پرستش ديوانه اي ميکني. اگه بخواي، من علامت صليب رو روي صورتت ميذارم و اون از تو بيرون مياد و ديدگان روحت روشن ميشه، و تو حقيقت رو ميشناسي. "

و اين زن سزاوار مرگ است، زيرا به خدايان ما كفر آورده و پادشاه را تحقير كرده و سخنان خود را به شاهزاده ها نسبت داده است. پس داوران او را به مرگ محکوم كردند و بر صورتش مهر زدند.

اما بعضي از قاضيان پيشنهاد دادند که مرگ او را به مدت کوتاهي به تعويق اندازند و گفتند كه نبايد او را در آن جا بكشند، چون مسيحيان زيادي در آن جا بودند و از اين رو ممکن بود شورش و شكايت در مورد مرگ او بوجود بيايد.

به همین دلیل، اعدام شهید مسیح به تعویق افتاد و داوران دوباره او را به سرپرست زندان تحویل دادند. پس از پذیرش شهید، سرپرست زندان دستور داد که او را ببندند و در یک اتاق با سایر زندانیان زندانی کنند.

پس از آن پادشاه از آنجا به شهر به نام بِتِرَمَس رفت و چند روز در آنجا ماند. و شهید مقدس را هم به آنجا آوردند و زندانی کردند.

و در زندان بیمار شد و نزدیک به مرگ بود. و با اشک و گریه از خداوند درخواست کرد که او را از مرگ نجات دهد. و خداوند دعای بنده اش را شنید و او را شفا داد.

آن گاه یکی از نگهبانان زندان، که شیطان به گناه جسمی اش تحریک کرده بود، از رئیس خود درخواست کرد که اجازه دهد به زندانی (سیرای دختر مقدس) بدرفتاری کند.

بعد از اجازه گرفتن از فرمانده زندان، مرد بت پرستی با شهوت ناپاکی وارد عروسی مسیح شد، اما خداوند، بنده خود را نگاه داشت، چشم ها، گوش ها و زبان آن نگهبان را به طور نامرئی زد، تا او کور، کر و لال شد، و به زمین افتاد و با صدای بلند فریاد زد.

سرپرست زندان، وقتی این ماجرا را دید، به جای ترسیدن و شناخت قدرت خدا و مجازات او برای جرأت خود، تصمیم گرفت که خود را به گناه بکشاند، و از شدت اشتیاق به دختر مقدس، به او گفت: "من با پادشاه آسمان نامزد کرده ام و او اجازه نمی دهد که دخترانش را آلوده کند.

ولی سرپرست زندان به او گوش نداد، و چون به او نزدیک شد، فرشتۀ خداوند او را زد، و او مانند مرده ای به زمین افتاد. و خدمتکارانش آمدند و او را از آنجا بردند، و او به زودی هوشیار شد، و پس از آن که خداوند او را عذاب کرد، بنده شیطان شد.

و چون به او دستور داده شده بود که شهید را به نوعی به قتل برساند، به شدت خشمگین شد و قصد کشتارش را داشت. و این بدکار نمی خواست او را با شمشیر بکشد، بلکه قصد داشت او را با طناب خفه کند. و یک مسخر را فرا خواند و دستور داد تا زنجیرهای آهنین را از او باز کند.

دختر مقدس به سرپرست نگهبان گفت: "این جا برای چه کسی کار می کند؟" و وقتی این را گفت، خود از زنجیرها و زنجیرها آزاد شد.

آن گاه فرمانده زندان دستور داد که دست های شهید مسیح را دوباره ببندند تا در هنگام اعدام مقاومت نکند. اما شهید مسیح دوباره به او گفت: "این مشورت های بیهوده ات را رها کن، زیرا من خودم را برای خدا خودم را به مرگ می سپارم، تا اینکه حتی دستم را تکان ندهم.

پس ستمگران آن دو را با طنابها به هم بستند، و از آن ها دست کشیدند، و هنگامی که او در حال مرگ بود، آن دو طنابها را از دست دادند و گفتند: "اگر از ایمان خود کناره گیری، تو را زنده خواهیم گذاشت".

دوباره شروع به خنک کردن کردند، اما دوباره طناب را از دست دادند و پرسیدند: "آیا می خواهی مسیح را انکار کنی تا زنده باشی؟"

و شهید مقدس، که می خواست برای مسیح بمیرد، دوباره به آنها دستور داد که آنچه را که دستور داده بودند انجام دهند. پس شکنجه گران به زور از هر دو طرف، تا زمانی که شهید مقدس را کشتند، طناب را کشیدند.

این گونه، شهید مقدس دختر سیرا، که برای مسیح، پروردگارش رنج می برد، درگذشت.

به زودی پس از مرگ شهید مقدس سیرا، یکی از خویشاوندانش، مریم مقدس (به فارسی: گولندوخا) ، برای اعتراف به نام مسیح شروع به شجاعت رنج برد؛ رنج های او در زمان همان پادشاه خوزروی اول آغاز شد، اما در زمان پادشاه دیگری با نام خوزروی، <unk> نوه اولین، <unk> دقیقاً، <unk> در زمان خوزروی ادامه یافت.

پاروزی دوم (۵۹۰)

<unk> 628 میلادی) <unk> به یاد حضرت مریم مقدس 12 ژوئیه] . جسد شریف او را شکنجه گران تصمیم گرفتند که به خاک سپارند، اما بدن شهید را به سگ ها بدهند. بنابراین آنها جسد شهید را از زندان بردند، آن را به خانه بردند، بسیاری از سگ ها را جمع کردند و دروازه را قفل کردند و جسد شهید را به سگ ها افکندند.

اما سگ ها به او دست نزدن و در شب بت پرستان جسد شهید را از خانه بیرون انداختند.

وقتی جسد شهید مسیح پرتاب شد، مسیحیان او را برداشتند و با احترام دفن کردند، در حالی که پدر و پسر و روح القدس را ستایش می کردند، یک خدا در سه گانه، که به او افتخار و جلال از ما، اکنون و همیشه و تا ابد تعلق دارد. آمین.